شرح
( 43 ) - نمونهاى از اشعار عاطفى پروين :كودكى كوزهاى شكست و گريست * كه مرا پاى خانه رفتن نيست
چه كنم ، اوستاد اگر پرسد * كوزهء آب ازوست ، از من نيست
زين شكسته شدن ، دلم بشكست * كار ايام ، جز شكستن نيست
چه كنم ، گر طلب كند تاوان * خجلت و شرم ، كم ز مردن نيست
گر نكوهش كند كه كوزه چه شد * سخنيم از براى گفتن نيست
كاشكى دود آه مىديدم * حيف دل را شكاف و روزن نيست
چيزها ديده و نخواستهام * دل من هم دل است آهن نيست
روى مارد نديدهام هرگز * چشم طفل يتيم ، روشن نيست
كودكان گريه مىكنند و مرا * فرصتى بهر گريه كردن نيست
دامن مادران خوش است ، چه شد * كه سر من ، به هيچ دامن نيست
خواندم از شوق ، هركه را مادر * گفت با من ، كه مادر من نيست
از چه يك دوست بهر من نگذاشت * گر كه با من ، زمانه دشمن نيست
ديشب از من ، خجسته روى بتافت * كاز چه معنيت ، ديبه بر تن نيست
من كه ديبا نداشتم همه عمر * ديدن ، اى دوست چون شنيدن نيست
طوق خورشيد ، اگر زمرد بود * لعل من هم ، به هيچ معدن نيست
لعل من چيست ، عقدههاى دلم * عقد خونين ، به هيچ معدن نيست
اشك من ، گوهر بناگوشم * اگرم گوهرى به گردن نيست
كودكان را كليج هست و مرا * نان خشك از براى خوردن نيست
جامهام را به نيمجو نخرند * اينچنين جامه ، جاى ارزن نيست
ترسم آنگه دهند پيراهنم * كه نشانى و نامى از تن نيست
كودكى مىگفت : مسكن تو كجاست * گفتم آنجا كه هيچ مسكن نيست
رقعه ، دانم زدن به جامهء خويش * چه كنم ، نخ كم است و سوزن نيست
خوشهاى چند ، مىتوانم چيد * چه توان كرد ، وقت خرمن نيست
درسهايم نخوانده ماند تمام * چه كنم ، در چراغ روغن نيست
همه گويند پيش ما منشين * هيچ جا ، بهر من نشيمن نيست
بر پلاسم نشاندهاند از آن * كه مرا جامه ، خز ادكن نيست
نزد استاد فرش رفتم و گفت * در تو فرسوده ، فهم اين فن نيست