كار شركت داشتند . يكى مستوفى و يكى خلج ، كه يكى از اينها را با خودش مىآورد ، رئيس شهربانى آنجا را يك سروانى بوده ( سروان اقتدارى ) كه زير بار قتل مرحوم مدرس نمىرفته از آنجا برمىدارند و كفالت شهربانى كاشمر را به حبيب مستوفى مىسپارند ، پاسبانهاى مرحوم مدرس را برمىدارند ، او البتّه بعنوان بازرسى آمده بوده در نقاط مختلف خراسان ، شب 21 ماه رمضان ، روز 21 ماه رمضان خيال مىكنم ، . . . اين دو نفر حبيب مستوفى و خلج مأمور مىشوند بروند و سيد را به قتل برسانند ، اينها مىروند ، چون اقرار نكردند ، براى ما اين مطلب روشن نبود ، ولى قرائن و دلايل كاملا حاكى بود از اينكه مسلما اين دو نفر بعد از آنكه چاى به سيد داده بودند و سمى در آن ريخته بودند ، سم ظاهرا كارى نكرده بود ، شال سيد را دور گردنش مىپيچند او را خفه مىكنند ، و روز بعد عدهاى مىروند و گزارش مىدهند كه سيد چندى بوده كه مريض بوده و به كسالت فوت شده ، و حال آنكه مسلم بود كه مدرس در آن موقع هيچ كسالتى نداشت و مسلما بدست اينها كشته شده است .
در هر صورت ما نسبت به بسيارى از جرائم در ديوان كيفر اقامهء دعوا كرديم ، آن موقع موسوىزاده رئيس دادگاه بود كه بعدا زمان قوام السلطنه وزير دادگسترى شد ، شما براى اينكه جزئيات اين مقاله را ببينيد ، در روزنامه اطلاعات وقت ، شماره مرداد 21 به بعد را ، ادعانامه دادستان ، كه خود بنده بعد از انقلاب رفتم و ديدم ، مشروحا ذكر شده است ، محاكمه از مرداد 1321 ببعد شروع شد ، اين محاكمات مربوط به ديوان كيفر است چون محاكمات مربوط به ديوان جنايى بعد از 1322 مطرح شد .
بنده البتّه تقاضاى اعدام نمىتوانستم بكنم به مناسبت اينكه در اين موارد هيچكدام قاتل بهطور مشخص معين نبود ، ولى تقاضاى حبس دايم كرديم ، شعبهء اوّل ديوان كيفر متأسفانه در مورد قتل مرحوم مدرس رأى و دلايل ما را كافى ندانست ، بنده فرجام خواستم ، فرجام حكم برائت در مورد مدرس را نقض كردند و همان متهمان كه داشتيم ، يعنى جهانسوزى و خلج و مستوفى و مختارى ، البتّه بعنوان معاون قتل ، محكوم شدند . و متأسفانه مختارى كه مورد علاقهء بالا بود ، بعد از چندى مورد عفو شاه وقت واقع شده بود ، عدهاى هم زندانشان را گذراندند . ولى خوب براى بنده اين احساس بود كه يك انجاموظيفه كردم چون واقعا محاكمه ، يك محاكمه رژيم بود ، يعنى محاكمهء رژيم رضا شاه بود .
به خاطرم مىآيد كه من كانديد شدم از تهران و « نمايندهء پنجم » تهران شدم ( در دورهء چهاردهم ) :
مصدق ، سيد محمد صادق طباطبايى ، حسين پيرنيا ( مؤتمن الملك ) ، سيد رضا فيروزآبادى و وكيل پنجم هم اينجانب كه در آن موقع 29 سال بيشتر نداشتم ، واقعا ، در مقام تزكيه نفس نيستم ، ولى آن موقع نه شاه را مىشناختم ، حتى حالا كه گذشت ، ولى شاه به وسائل مختلف ( شاه سابق ) خواست جلو ما را بگيرد ، ولى خوشبختانه اول وزير دادگسترى كاملا موافق بود ، وقتى به مرحلهء محاكمه رسيد ، بهاء الملك قراگوزلو وزير بود ، خاطرم مىآيد كه يك روز بنده را خواست و گفت كه شاه گفتند كه حالا لازم نيست كه راجع به اين موضوع تبليغات زيادى بكنيد ، شما كه اقامهء دعوا كرديد . اقامهء دعواى بنده دو روز طول كشيد ، و كلا تقريبا هفت يا هشت تا وكيل در اين راه بودند .
اينها به مدافعات پرداختند ، پيغامشان اين بود كه بنده ديگر لازم نيست جواب مدافعات وكلا را بدهم ، گفتم بر خلاف اصول محاكمات جزايى است .
من وظيفهام را اگر باشم انجام مىدهم ، اگر خيلى علاقمند هستيد ممكن است من استعفا بدهم و ديگرى را به جاى من بگذارند ، خوشبختانه ديگر اين كار را نكردند ، ولى خوب در آن موقع شاه هنوز قدرت بعدى
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 343
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٣٤٣