تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 79

مساهمون:

ص٧٩
سراپا شعله از سر تا به پا نور * چنانم كن كه از ظلمت شوم دور مرا از من بگير و در خود آميز * شراب بيخودى در ساغرم ريز ز سر هوشم ببر تا مست گردم * وجودم نيست كن تا هست گردم همه جان و همه انديشه‌ام كن * جدا از تن مى بىشيشه‌ام كن ببر اين شاخ و برگ و رنگ و آبم * گلابم كن ، گلابم كن گلابم چنانم كن چو بوى گل سبك‌سير * كه هم در كعبه‌ام يابند هم دير مرا در دام عشقت مبتلا كن * ز قيدوبند كفر و دين رها كن چنان كن تا تو باشم من نباشم * ز سرتاپا شوم جان تن نباشم

رهگذر

به هر كوى و به هر برزن سراغ يار مىگيرم * سراغ خانه‌اش را از در و ديوار مىگيرم به ناچار از رقيب احوال آن دلدار مىپرسم * سراغ آن گل بىخار را از خار مىگيرم تو اى فرزانه بى جا بر من ديوانه مىخندى * من آن مستم كه دست مردم هشيار مىگيرم من آن مىخوارهء مستم نمىگيرد كسى دستم * اگر افتادم از پا دست بر ديوار مىگيرم نه باشد با كسى كارم نه كس ديده است آزارم * خمارم من سراغ خانهء خمّار مىگيرم

ستارهء كوچك

ز نى شنيده‌اى امشب شنو شكايت شمع * نه سوزِ ناله كه آتش بُود حكايت شمع هميشه سوخته است و هنوز مىسوزد * كجا به سر رسد اين راه بىنهايت شمع ز شعله در برِ ظلمت علم برافروزد * درفشِ نورِ ظفرآور است رايت شمع ز روشنانِ فلك مىكند هوادارى * به ماه و زهره رسد پرتوِ حمايت شمع ز شام تا به سحر چون ستاره مىتابد * چراغِ راه بُود كوكبِ هدايت شمع حديثِ عاشق و معشوق و عشق و جانبازى * حكايتى است كه روشن كند روايت شمع شرارِ غصه خبر مىدهد ز قصهء نى * زبانِ شعله بيان مىكند حكايتِ شمع