سراپا شعله از سر تا به پا نور * چنانم كن كه از ظلمت شوم دور
مرا از من بگير و در خود آميز * شراب بيخودى در ساغرم ريز
ز سر هوشم ببر تا مست گردم * وجودم نيست كن تا هست گردم
همه جان و همه انديشهام كن * جدا از تن مى بىشيشهام كن
ببر اين شاخ و برگ و رنگ و آبم * گلابم كن ، گلابم كن گلابم
چنانم كن چو بوى گل سبكسير * كه هم در كعبهام يابند هم دير
مرا در دام عشقت مبتلا كن * ز قيدوبند كفر و دين رها كن
چنان كن تا تو باشم من نباشم * ز سرتاپا شوم جان تن نباشم
رهگذر
به هر كوى و به هر برزن سراغ يار مىگيرم * سراغ خانهاش را از در و ديوار مىگيرم
به ناچار از رقيب احوال آن دلدار مىپرسم * سراغ آن گل بىخار را از خار مىگيرم
تو اى فرزانه بى جا بر من ديوانه مىخندى * من آن مستم كه دست مردم هشيار مىگيرم
من آن مىخوارهء مستم نمىگيرد كسى دستم * اگر افتادم از پا دست بر ديوار مىگيرم
نه باشد با كسى كارم نه كس ديده است آزارم * خمارم من سراغ خانهء خمّار مىگيرم
ستارهء كوچك
ز نى شنيدهاى امشب شنو شكايت شمع * نه سوزِ ناله كه آتش بُود حكايت شمع
هميشه سوخته است و هنوز مىسوزد * كجا به سر رسد اين راه بىنهايت شمع
ز شعله در برِ ظلمت علم برافروزد * درفشِ نورِ ظفرآور است رايت شمع
ز روشنانِ فلك مىكند هوادارى * به ماه و زهره رسد پرتوِ حمايت شمع
ز شام تا به سحر چون ستاره مىتابد * چراغِ راه بُود كوكبِ هدايت شمع
حديثِ عاشق و معشوق و عشق و جانبازى * حكايتى است كه روشن كند روايت شمع
شرارِ غصه خبر مىدهد ز قصهء نى * زبانِ شعله بيان مىكند حكايتِ شمع