بگفتمش كه بكش دوست پيش رقيب * گلى شكفتهء زيبا كنارِ خار كشيد
بگفتمش كه بكش نقشِ مردِ حقگوئى * دوباره پيكرِ منصور را به دار كشيد
عالم معنا
« به نام آنكه گل را رنگ و بو داد * ز شبنم لالهها را آبرو داد »
* * *
آنجا كه دانه ، دانهء انگورها به خُم * روشنتر از ستارهء ناهيد مىشود
برخيز تا به جانب ميخانه رو كنيم * آنجا ستارهها همه خورشيد مىشود
* * *
آنجا كه جمع خاكنشينان درگهش * فارغ ز مال و جاه به عالم برابرند
آنجا كه سكّهء زر و سيم از نظر فتاد * خورشيد و ماه حلقهء بيرون اين درند
* * *
آنجا مى و نواى نى و شعر معنوى * دل را برون ز عالم ناسوت مىبرد
جان را سفينهء غزل و ناخداى عشق * تا بحر بىكرانهء لاهوت مىبرد
* * *
آنجا ريا و طاعت مردم فريب نيست * صدق و صفا و مهر و ارادت عبادت است
ابروى دوست قبله بُوَد در نماز دوست * آنجا طواف كعبهء دلها زيارت است
* * *
آنجا هنوز بانگ انا الحق رسد به گوش * تنها شراب و شعر و سرود و ترانه نيست
بايد به خون گرفت وضو در نماز عشق * منصوروار و شوق شهادت فسانه نيست
مناجات
خداى در دلم شورى به پا كن * مرا ويران كن و از نو بنا كن
چنان آتش برافكن در وجودم * كه نه خاكسترم ماند نه دودم