گاهى كنى از مىخور و ميخانه شكايت * اين آب عنب نيست ، مكن حمل جهالت
بر عاشق دلخون چه دهى حكم سفاهت ؟ * « با ما مكن از سبحه و دستار حكايت
رندانه سخن گوى ز زلف و رخ دلدار » * اى آنكه كنى معجزهء باهره را سحر
ديده منه برهم ، مفكن مقنعه بر چهر * پنجه زده بر قلب من اين دوستى و مهر
« آن شمس ولايت كه فروغيست از او مهر * شد در مه شعبان به گهِ نيمه نمودار »
كردند ز يمن قدمش حلّ مسائل * بر خلق شدى سهل هرآن غامض و مشكل
يك نكته بگويم به تو سربسته و مجمل * « ناديده جمالش همه دادند به دو دل
كردند به نيكويى رويش همه اقرار » * آن كوردلانند كه گيرند نديده
چون جان به تن و عقل به سر نور به ديده * هرآنكه عنايات به ذرّات رسيده
« با آنكه به گوش خرد از عقل شنيده * پيداست برِ عقل و نهان است ز انظار »
مخلوق ، همه ريزهخور سفرهء عامش * ز آن ختم ولايت كه زده سكّه به نامش
هر مشرك و مؤمن بشود يكسره رامش * « از شهد لب و شور دل آشوب كلامش
عالم شكرستان شد و آفاق نمكزار » * غير از تو كسى حجّت دادار نباشد
بر دين نبىّ يار و مددكار نباشد * جز تو دگرى قاتل كفّار نباشد
« در گلشن عالم گل بىخار نباشد * غير از رخ خوب تو كه باشد گل بىخار »
« مصلح » تو كجا ، مدح چنين قادر باللّه * نقص است كه تعبير كنى روى ورا ، ماه
مىساى رخ عجز و تعذّر درِ درگاه * « ديوان محيط از شرف و منقبت شاه
شد حرز تن و جان و دل و ديدهء احرار »
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 71
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٧١