تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 592

مساهمون:

ص٥٩٢

عيد ربيع

مىرويد از سياهى شب ، باز آفتاب * پا مىنهد به نقطهء آغاز ، آفتاب چلّه‌نشين خانقه نور و روشنيست * سرشار گشته كوله‌اش از « راز » آفتاب بايد كه رنگ تازه‌اى از نور آورد * تا پر شود ز معنى اعجاز ، آفتاب هفت آسمان سپرده ، تا در كلاس نور * با واژه‌اى چو « نور » شود ساز ، آفتاب تا شب ربودگان را ، بازآورد ز خواب ! * در گوش چرخ مىكند آواز ، آفتاب اى گوش‌هاى خفته ! برآريد روزنى * مىخواند از براى شما ، باز ، آفتاب

نامانده

تا آفتاب دهكده چيزى نمانده بود * تا نغمه‌هاى « بدبده » چيزى نمانده بود رفتيم ، با سرى پرآهنگ « مهرگان » * حتّى ز آتش « سده » چيزى نمانده بود رفتيم تا سراى « نصيب‌آوران » ، ولى * در دست‌هاى آمده ، چيزى نمانده بود آن دم كه شور نوش شرابى به سر فتاد ! * از باده‌هاى ميكده ، چيزى نمانده بود سرگرم جنگ « شب » شده ، ديديم ناگهان * از آفتاب برزده ، چيزى نمانده بود حتّى دمى كه فكر فسادى به سر نشست ! * جز لاشه‌اى ز مفسده ، چيزى نمانده بود وقتى شديم باخبر از « روز » دهكده ! * كز آفتاب دهكده ، چيزى نمانده بود

كولاك

كولاك بود و گردنه ، گفتيم : بىخيال * در سوگ‌زار دامنه ، گفتيم : بىخيال گفتى : « پلنگ زخمى دست شكارچيست * خاموش مانده گردنه » ، گفتيم : بىخيال گفتى : « پلنگ خسته به گرداب خون نشست * جنگيد بس‌كه يك‌تنه » ، گفتيم : بىخيال ديديم آسمان پرابر سياه شد ! * در قحطناى روزنه ، گفتيم : بىخيال از هر كران ، نوازش سيلى باد بود * مانديم لاى منگنه ، گفتيم : بىخيال خاكا به سر ! كه آخر كوچيد كوهيار * كولاك مانْد و گردنه ، گفتيم : بىخيال
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 592 | سيد محمد باقر برقعى