عيد ربيع
مىرويد از سياهى شب ، باز آفتاب * پا مىنهد به نقطهء آغاز ، آفتاب
چلّهنشين خانقه نور و روشنيست * سرشار گشته كولهاش از « راز » آفتاب
بايد كه رنگ تازهاى از نور آورد * تا پر شود ز معنى اعجاز ، آفتاب
هفت آسمان سپرده ، تا در كلاس نور * با واژهاى چو « نور » شود ساز ، آفتاب
تا شب ربودگان را ، بازآورد ز خواب ! * در گوش چرخ مىكند آواز ، آفتاب
اى گوشهاى خفته ! برآريد روزنى * مىخواند از براى شما ، باز ، آفتاب
نامانده
تا آفتاب دهكده چيزى نمانده بود * تا نغمههاى « بدبده » چيزى نمانده بود
رفتيم ، با سرى پرآهنگ « مهرگان » * حتّى ز آتش « سده » چيزى نمانده بود
رفتيم تا سراى « نصيبآوران » ، ولى * در دستهاى آمده ، چيزى نمانده بود
آن دم كه شور نوش شرابى به سر فتاد ! * از بادههاى ميكده ، چيزى نمانده بود
سرگرم جنگ « شب » شده ، ديديم ناگهان * از آفتاب برزده ، چيزى نمانده بود
حتّى دمى كه فكر فسادى به سر نشست ! * جز لاشهاى ز مفسده ، چيزى نمانده بود
وقتى شديم باخبر از « روز » دهكده ! * كز آفتاب دهكده ، چيزى نمانده بود
كولاك
كولاك بود و گردنه ، گفتيم : بىخيال * در سوگزار دامنه ، گفتيم : بىخيال
گفتى : « پلنگ زخمى دست شكارچيست * خاموش مانده گردنه » ، گفتيم : بىخيال
گفتى : « پلنگ خسته به گرداب خون نشست * جنگيد بسكه يكتنه » ، گفتيم : بىخيال
ديديم آسمان پرابر سياه شد ! * در قحطناى روزنه ، گفتيم : بىخيال
از هر كران ، نوازش سيلى باد بود * مانديم لاى منگنه ، گفتيم : بىخيال
خاكا به سر ! كه آخر كوچيد كوهيار * كولاك مانْد و گردنه ، گفتيم : بىخيال