تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 590

مساهمون:

ص٥٩٠
بگو كه معنى عشق است واژه‌اى « مجنون » * براى باور ليلا ، گواه برگرديم مرا چو هم‌سفرى ! پايتابه محكم كن * ز كوه قاف ، مبادا تباه برگرديم اگر كه باز فتادى ز سنگلاخ ! مَتَرس * بيا دوباره به آغاز راه برگرديم

مثنوى غزل انتظار

تمام گسترهء عشق ، تنگ زندان بود * زمين و پهنهء سبزش ، به رنگ زندان بود كسى ز خويش نپرسيد : « مرگ يعنى چه ؟ » * « به شيشه‌هاى شكستن ، تگرگ يعنى چه ؟ » كسى ز بود بهارى دلان نمىپرسيد * كسى ز گرمى خورشيد جان نمىپرسيد دوباره باور احساس تشنه‌تر مىشد * زمين ز آمدن ياس ، باخبر مىشد تمام گسترهء عشق ، نورباران شد * زمين و پهنهء سبزش به كام ياران شد
*
بيا كه باز رَوَد بوم خواب ، يا مهدى ! * و كاممان بچشد عشق ناب ، يا مهدى ! ببين ز دورىات افتاده‌ايم در آتش * چه گويمت كه شدم دل‌كباب ، يا مهدى ! چه مىشود بنمايى فسردگانت را ؟ * دمى درخشش آن آفتاب ، يا مهدى ! بيار چهر بهارىت را كه برداريم * دوباره آينه ، قرآن و آب ، يا مهدى ! ز راه لطف و نوازش ، گداى كويت را * چه مىشود كه برآرى جواب ، يا مهدى ! بيا دگر ، كه به پايان رسيد مهلت ما * به دستگيرى و يارى شتاب ! يا مهدى ! دل شكسته و بيمارمان ز سردى مرد * بيا به گرمىات ، اى آفتاب ! يا مهدى !
*
يكى ز پشت خطرهاى مرگ مىآيد * به رنگ سبز ، به ديدار ، برگ مىآيد ز پشت پردگى راز ، باز مىآيد * سپاه نرم نگاهش به ناز مىآيد دريده مىشود آن پرده ، باز مىدانم * شكسته مىشود آن سدّ راز ، مىدانم تمام گسترهء عشق ، نورباران است * زمين و پهنهء سبزش به كام ياران است