باور نكرديد
گفتم نشان « مرد » را ، باور نكرديد * فريادهاى « درد » را باور نكرديد
در قتل عام سبزه ، مىتوفيد پاييز * دشنامهاى زرد را باور نكرديد
مىخوانْد : « خواهم كشت مرد آسمان را » ! * سوگند اين نامرد را باور نكرديد
هرگز نگفتيد از زمينگيرى خورشيد * آنچه زمين مىكرد را باور نكرديد
با خود نگفتيد اين شب بىروز مرگ است * اين « آسمانْ آورد » را باور نكرديد
اى بومهاى شوم ! بام شب ، سزاتان ! * تا اين سياه سرد را باور نكرديد
ز آن روز در زندان يلداييد ! كز كين * بر آسمان ، يك « مرد » را باور نكرديد
وقتى كه . . .
وقتى كه از زمين و زمان سير مىشوم ! * دلتنگ همزبانى زنجير مىشوم
امّا دمى كه « ياد » تو از راه مىرسد ! * در دستهاى ياد تو نخجير مىشوم
بسيار رفتهاى و غمت را نهادهاى * بسيار گفتهام ، به رهت پير مىشوم
گاهى سپَر به پيش نگاهت كشند و من * هى تشنهتر به بارش آن تير مىشوم
وقتى كه « غصّه » لشكرى از چارسو كشد ! * مشت فرازگشته به تكبير مىشوم
گر آسمان به بودن ما تيغ بركشد * مىايستم چو مرد ، و شمشير مىشوم
خوب است آهوان نگاهت رسند ، باز * خوب است آن دمى كه ز نو شير مىشوم
تا قايق خيال تو ، آيد بهسوى من ! * درياى بىكرانهء تدبير مىشوم
امّا چو سايهء تو ، به خورشيد دل رسد ! * از آسمان فتاده ، زمينگير مىشوم
هى كوك مىكنى تو سهتار دل مرا * هى « واله » تر ز « شور » بم و زير مىشوم
بازآ ، كه ديدهام ز غمت ، پاك شسته شد * بازآ ، كه در نگاه تو ، تطهير مىشوم
من نيز آن دمى كه تو تفسير مىشوى * همراه آيههاى تو ، تفسير مىشوم