جستوجو
نمىجويى حقيقت را ، بگرد افسانه پيدا كن * جهان دام است سرتاسر ، بجوى و دانه پيدا كن
همه دلها ز سوز درد همچون شمع مىسوزد * يكى تا گِرد اين دلها شود پروانه ، پيدا كن
همه ديوانهايم ، امّا ، نه مجنون غم ياريم * دلى تا از غم يارى شود ديوانه ، پيدا كن
من و دل دربهدر هر شب به گرد محنت و رنجيم * براى ما دو تن آواره ، جانا خانه پيدا كن
اگر گنج سعادت طالبى ، سر نِه به جاى پا * قدم بردار ، آنگه خاطرى ويرانه پيدا كن
اگر دريادل عشقى ، به دريا دل بزن بارى * ز قعر ورطهء توفان ، دلا دُردانه پيدا كن
به شهر ما درِ ميخانهها را يكبهيك بستند * كنم تا تكيه بر ميناى مى ، ميخانه پيدا كن
چه سازم ، بىوفا ياران همه پيمانشكن بودند * به دردم تا دهد تسكين ، دگر پيمانه پيدا كن
« وثاق » از فكرِ چينِ درهمِ زلفى پريشانم * شود تا نشتر زخمى به دلها ، شانه پيدا كن
دست نوازش
پرتو شمعى نتابد در دل كاشانهام * هيچكس جز درد و غم نشناخت راه خانهام
در ميان گيرودار صد هزاران درد و غم * مىكُشد اين آرزوى نعرهء مستانهام
آشنا با دردم و با نامرادىها قرين * با اميد و شادى و هر آرزو بيگانهام
مُرد در دل اشتياق مستى و جام شراب * رفت از دل خاطرات گوشهء ميخانهام
مىكُشد اينسو غم نادان از خود بىخبر * مىزند نشتر به دل ، آنسو ، غم فرزانهام
بسكه بد ديدم ز مردم ، مىكشم يكباره دوش * هركسى دست نوازش چون نهد بر شانهام
غير خون دل به جام ما نمىجوشد « وثاق » * باورت گر نيست بنگر ، اين تو ، اين پيمانهام
دنياى خالى از محبّت
منم آن مست شبگرد زمانه * كه هر شب گم نمايد راه خانه
چو آن مرغ اسير بىپناهى * كه نشناسد گذار آشيانه
در اين دنياى خالى از محبّت * نگيرد غير غم از من نشانه