مىآيد آرام از ميان جنگل انديشه بيرون * با عطر گرم برگهاى سبز وحشى
*
وقتى كه از دور * مىبينمش با دامنى پرميوه ، دستى پرشكوفه
مىگويم : « آرى اوست - آرى * اين اوست . . . »
امّا
*
وقتى كه مهمان مىشود در كلبهء اوراق من باز * بر خويش مىخندم :
« باز او نيامد ، هى ! * گويا دوباره
آغاز بايد كرد فصل انتظار * شعرى كه بايد عاقبت روزى بيايد . »