نيروى قرب
تارها شد از كفم گيسوى تو * شد تنم چون تارهاى موى تو
روزم از حسرت ، سيه مويم سپيد * كرد مشكين موى و سيمين روى تو
قبلهء مسجود عامى كعبه است * كعبهء مقصود عارف كوى تو
ماه را با صورتت نسبت خطاست * مهر را با طلعت نيكوى تو
كى بدخشان چو لبت پرورده لعل * يا صدف چون رشتهء لؤلوى تو
بدر ، هم از شرم رويت در سپهر * شد هلال امّا نشد ابروى تو
خلد و فردوس و ارم بىقدر ماند * با همايون روضهء مينوى تو
همچو گل صد چاك سازم پيرهن * هر نفس كز باد يابم بوى تو
چشم مستت خون عشاقان بريخت « 1 » * لوحش للَّه نرگس جادوى تو
اى خوش آن ساعت كه از نيروى قرب * بود جايم همچو گل پهلوى تو
گريه و خنده
مدام چشم من و لعل يار گريد و خندد * چو ابر و رعد كه در نوبهار گريد و خندد
سبو به ميكده و جام باده در كف ساقى * به روزگار من و عيش يار گريد و خندد
ز سوز عشق شكر خنده شاهدان پريوش * روان به پيكر من ، شمعوار گريد و خندد
ز من بجو غم مجنون و شادمانى ليلى * چو سيب و نار كه بر شاخسار گريد و خندد
صبا ز يوسف مصرى شميم وصل بياور * كه پير كنعان بىاختيار گريد و خندد
سپند خال ، به طرف جمال يار ، تو گوئى * همان خجسته خليل است و نار ، گريد و خندد
ز نامرادى فرهاد و كامرانى خسرو * هزار قرن دگر روزگار گريد و خندد
شب فراق به ويران و صبح وصل ، بگلشن * چو جغد و بلبل ، دل زار ، زار گريد و خندد
هميشه ديده « مشتاق » و نوك غمزه خوبان * چنان كه رستم و اسفنديار گريد و خندد
هامش
( 1 ) - عشاق خود جمع است . عشاقان صحيح نيست شايد از جهت ضرورت شعر باشد .