گه دست زد به گنج فريدون به غنج و ناز * گه ز التذاد شير و شكر امتياز كرد
غزّال را چو برد بخارا ز بو سليك * عشاق را حقيقت هستى مجاز كرد
ارواح را افاضهء روح جديد شد * بر مثنوى چو باز لب دلنواز كرد
راك آنچنان سرود ، كه ارباب ذوق را * گفتى نسيم طوبى و خلد ، اهتزاز كرد
هر شعرى از مقامى و هر بيتى از بيات * تا بامداد از اول شامم نياز كرد
در زير و بم به گوشه و نيش هزار نوش * بر كام اهل دل ، ز لب نغمهساز كرد
دستانسراى شد چو به گلزار شوشترى * « مشتاق » را به ششدر غم پاكباز كرد
در طريق عشق
ماه من اگر ، از محاق زلف ، فرق مهر را ، افسرى كند * مهر و ماه از او ، معجرى شود ، تير و زهرهاش ، چاكرى كند
با جمال حور ، با رخ پرى ، از پرى ، و حور ، كرده دلبرى * حاش للّه از ، سحر سامرى ، پيش چشم او ساحرى كند
ديده از رخش ، شد بلا بدل ، دل ز نرگسش مانده پا به گل * غمزهاش بپاداش اين عمل ، كاش هر دو را ، خنجرى كند
ابرويش برد ، از كف آبرو ، طرّهاش عبير ، غنچه مشكبو * از تبسّمى كام آرزو ، شيخ و شاب را شكرى كند
سرو كشمرى ، از قدش خجل ، سنبلش بلا ، نرگسش اجل * ز آتشين عذار ، آن بت چگل ، بس خليل خويش ، آذرى كند
لاله از رخش ، داغ دل بباغ ، بزم انس را ، چهرهاش چراغ * چون به كف نهد ، از صفا اياغ ، قطب ذوق را محورى كند
زد چو تاب مى بر ، رخش عرق ، گوهرى نمود ، گلبنى ورق * از جمال آن نازنين وثق ، خوى در آفتاب اخترى كند