كورهء زندگى دوزخى دوران را * تفتهء تافتهء پتك گران آهن من
سر سپرده به صفاى قدم دوست چو خاك * چشم پوشيده ز پندارهء ما و منِ من
بد ايّام سپردهست به دشمن ميدان * بستهء بند گرانِ ستم دشمن من
بال پر سوخته پروانهء آتش بر جان * شمع بگداخته از آتش سوزان تن من
بانگ اندوه برآورده ز نى ناى درون * مويه برداشته از درد به صد شيون من
بىنصيب از كرم روح فزايندهء ابر * آتش از برق فروريخته بر خرمن من
بانگ برداشته از شكوه به كهسار بلند * پس به پژواك بر او ريخته صد بهمن من
اختر نحس به اقبال بد من مقرون * واژگونبخت ز كيد فلك پرفن من
پاى افتاده به زنجير گرفتارى شرع * حلقهء عرف درآويخته بر گردن من
مانده از راه حقايق به تخيّل به كنار * رانده بر دشت خيالات درون توسن من
تيغ افتاده ز كف ، روى به رو با دشمن * پاره بر تن حرم ايمنى جوشن من
چون حبابى به هواى سرِ پربادِ غرور * كرده بر پهنهء درياى هوس مسكن من
گوهر عمر ز كف داده به سوداى خيال * خارهء درد به دست آمده زين معدن من
باد پيموده به غربال به سعىِ باطل * آب كوبيده به بيهوده در اين هاون من
آنكه در راه هدف هيچ نياسود به جدّ * و آنكه جهديش نيرزيد به يك ارزن من
زخمهء درد بسى خورده به تار دلريش * نغمهاى خوش نشنيدهست از اين ارغن من
چون چراغى به ره باد به باطل روشن * سالكى گمشده در وادى ناايمن من
سر فدا كرده به سوداى جنون در ره عشق * دست برداشته از ريبت اين من من من
چند رباعى جستوجو
تا گمشده هست ، جُستوجو بايد كرد * هر سوى به هر اميد رو بايد كرد
اجراى نماز روز آزادى را * صد بار به خون دل وضو بايد كرد