تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 479

مساهمون:

ص٤٧٩
در غبار فتنه گم شد سايهء اسب و سوار * پورِ دستان كو ؟ خروش رَخش ره‌پيما كجاست ؟ لاله‌ها زيب مزاران شد ، مزاران لاله‌زار * فرصتى كز نو برويد لاله در صحرا ، كجاست ؟ در غريو خدعه گم شد هيبت آواى خلق * كوه خشم خلق را پژواك آن آوا كجاست ؟ سينه را بغض گلو بگرفته تنگاتنگ راه * ره گريز خون دل را چشم خون‌پالا كجاست ؟ بر خروش خشم ما هر كوره راهى بسته است * واى بر ما ! اين ره پربيم ظلمت ، تا كجاست ؟

محو تماشا

آن‌چنان محو تماشا شده‌ام بر رخ دوست * كه به هرجا نگرم چهرهء او قامت اوست عشق را زيور ناكامى و دورى زيباست * نيك آن است كه هرگز نرسد دوست به دوست اين عجب نيست كه او رفت و دل ما بشكست * دل ما و غم او قصّهء سنگ است و سبوست طرّه در دست صبا داد و خم زلف شكست * غافل از اينكه دلى بسته به آن پيچش موست برو اى دوست ! مپرس آنچه نمىبايد گفت * داستان دل ديوانهء ما ، سرّ مگوست بس‌كه در دل هوس ديدن چشمش دارم * سروكارم همه با نرگس مست لب جوست تا حريفان به جفا طعنهء عشقم نزنند * هر شبم تا به سحر گريهء پنهان به گلوست

درخت بخت

به زندان خموشى ، مرغ ما را بال‌وپر بشكست * كه از سيمرغ هم صد بال‌وپر زين رهگذر بشكست چه حاجت ابر اگر گوهر ببارد كز بد گردون * درخت بخت ما را سيلىِ سخت شرر بشكست به پاى لنگ و پشت خم ، كجا ره مىبرم ، اكنون * كه چوب دست ما را سنگ سخت رهگذر بشكست چراغ روشن خورشيد ، بايد روشنى ره را * كه سوز شمع پا در گور ، در چشم سحر بشكست