خيال قامتش آهسته در آغوش چشمم شد * سرشكش قدّ رعنا در سراب چشم تر بشكست
به فرياد آمديم از اين ستمگر چرخ بدآيين * سبوى صبر ما از سنگ اين بيدادگر بشكست
كنون حسرت چو جغدم آشيان كردهست در سينه * هماى دولتم پر در كوير بخت شرّ بشكست
قلم تا خواست شرح درد ما را بازگو گردد * در اين وادى قدم ننهاده ، او را پا و سر بشكست
من ، بىما و من
مرغ پربستهء دور از گذر گلشن من * بال بشكستهء سنگ قفس آهن من
باغبانى كه ز تاراج خزان در گلزار * دست غم بر سر و خارش به سرِ دامن من
پيرِ ايّامِ ستم ، داده ز كف حاصل عمر * بوى يوسف نشنيدهست ز پيراهن من
گردن افتاده به زنجير فسون اعصار * زخمى ضربهء اين جادويى ريمن من
رفته از خاطر آيات اهورايى نور * قيرگون شب به مراد دل اهريمن من
با سرى هديهء سوداى گرانمايهء عشق * شور در پردهء عشّاق جهانافكن من
آنكه سحبان بشكستى به بيانات فصيح * در سكوت شب ديجور زبان الكن من
خبر از جام جهانبين جم و رستم نيست * چشم خو كرده به تاريكىِ چَهْ ، بيژن من
عرصهء بىدر و بام فلك نُه تو ، را * بار بر دوش به اجبار نور ديدن من
از چراغانى خورشيد درخشندهء گرم * آنكه نوريش نتابيده ز يك روزن من
خار در چشم ، ز جور فلك بوقلمون * خار افتاده به پا را اثر سوزن من
تيغ بىجوهر افتاده به زندان نيام * زنگ فرسودگى دو زمان بر تن من
پاى پرآبله در راه درازى پربيم * در كمينش ز پس هر قدمى رهزن من
در گلستان جهان خار خليده بر دست * بىنصيب از نگه نسترن و سوسن من