با مهر و محبت دل مخلوق توان برد * با زور و ستم بر دل كس جا نتوان كرد
با ناخن تدبير گره باز توان كرد * امّا به ستم هيچ گره وا نتوان كرد
در فصل خزان بلبل بىبرگ و نوا را * با قصّهء گل واله و شيدا نتوان كرد
« نعمت » تو سر جنگ و جدل با همه دارى * اين نكته بدان با همه دعوا نتوان كرد
فصل شباب
فصل شباب رفت و به پيرى رسيدهام * همچون كمان از غم هجران خميدهام
از روزگار و مردم آن شكوهها بدل * دارم ولى چه بگويم چه ديدهام
داس اجل بريد چو شاخ اميد من * از مردم زمانه سراسر بريدهام
تنها به جرم عاشقى آرى به گوش خويش * بس طعنهها ز مردم دنيا شنيدهام
ازبسكه در فراق تو شبها گريستم * رفت از ديار ديدهء من نور ديدهام
شبها ز ترس موشك و روز از هراس بمب * از مرغزار خويش چو آهو رميدهام
« نعمت » به وصل دوست اگر مىكنم شتاب * بر من مگير عاشق هجران كشيدهام