تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 453

مساهمون:

ص٤٥٣
با مهر و محبت دل مخلوق توان برد * با زور و ستم بر دل كس جا نتوان كرد با ناخن تدبير گره باز توان كرد * امّا به ستم هيچ گره وا نتوان كرد در فصل خزان بلبل بىبرگ و نوا را * با قصّهء گل واله و شيدا نتوان كرد « نعمت » تو سر جنگ و جدل با همه دارى * اين نكته بدان با همه دعوا نتوان كرد

فصل شباب

فصل شباب رفت و به پيرى رسيده‌ام * همچون كمان از غم هجران خميده‌ام از روزگار و مردم آن شكوه‌ها بدل * دارم ولى چه بگويم چه ديده‌ام داس اجل بريد چو شاخ اميد من * از مردم زمانه سراسر بريده‌ام تنها به جرم عاشقى آرى به گوش خويش * بس طعنه‌ها ز مردم دنيا شنيده‌ام ازبس‌كه در فراق تو شبها گريستم * رفت از ديار ديدهء من نور ديده‌ام شبها ز ترس موشك و روز از هراس بمب * از مرغزار خويش چو آهو رميده‌ام « نعمت » به وصل دوست اگر مىكنم شتاب * بر من مگير عاشق هجران كشيده‌ام
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 453 | سيد محمد باقر برقعى