چو شمع روشنىافروز محفل سخنم * ز سرمهء خرد عشق توتيا اينجاست
بخوان تو اين غزل « نصر » و آفرين بفرست * كه با هزار زبان ، جاى مرحبا اينجاست
سرچشمهء شادى
به عالمتابى روز ، آفتابت مىتوان گفتن * به نورافشانى شب ، ماهتابت مىتوان گفت
گلاندامى و گلرويى و گلبويى و گلخويى * گلستانت توان خواندن ، گلابت مىتوان گفتن
رخ ار بوسى ، گُل ار بويى ، به روز عيد و فصل گل * به بوسيدن ، به بوييدن ، جوابت مىتوان گفتن
دُرستى ، گوهرستى ، نافهء مشكى تر و تازه * به خوشرويى ، به خوشبويى خوشابت مىتوان گفتن
بود ار غمزه و نازت همه فرّ و فروغ دل * به حسن و دلربايى ، آب و تابت مىتوان گفتن
به دل جا كرده از مستى ، به جان بخشيدهاى هستى * به ميناى دل عاشق ، شرابت مىتوان گفتن
ز سرتاپا و پا تا سر ، همه حسن و همه خوبى * ز خوبانى و حسن انتخابت مىتوان گفتن
تو را چشمى بود سرچشمهء شادى و شادابى * بدان چشم فريبنده سرابت مىتوان گفتن
جوانى و بهار گل شتابى دارد از رفتن * تويى عمر من ، اى عمرم ! شتابت مىتوان گفتن
به جمع خوبرويان حاصل تفريق و تقسيمى * به نسبت بين خوبان خوشحسابت مىتوان گفتن
ز مغرب سر زند روزى اگر خورشيد يزدانى * به قرآن درون زير حجابت مىتوان گفتن
ندارى « نصر » روز و شب نه آسايش ، نه آرامش * ز دست ديده و دل در عذابت مىتوان گفتن
موهبت عشق
چشم شوقآور شاداب تو شهلاست هنوز * جان به قربان تو و چشم تو گيراست هنوز
چه بگويم ، چه نويسم من از آن چشم سياه * موج زير و زبر چشم تو درياست هنوز
چشمپوشى نتوان كرد ز گلگشت بهار * جلوهء قامت سرو تو دلاراست هنوز
به سراپاى قشنگ تو سراپا شده چشم * چشم حيرتزدهام محو تماشاست هنوز
ليلى عشق تو جويد دل مجنون صفتم * به هواى تو سراسيمهء صحراست هنوز
شعلهء حسن تو آتش زده بر دامن عشق * عشق در دامن حُسن تو هويداست هنوز