غربت
مىآيد آن بىكران سبز ، از دشتهاى غريبى * از وسعت تنگى دل ، جغرافياى غريبى
با كولهبارى پر از مهر ، با دستهاى عطوفت * روييده عطر محبّت ، از شانههاى غريبى
در كوچهء بىكسىها ، تنها كس بىكسان است * شبهايى از اشك و غربت ، دردآشناى غريبى
مىآيد و مىفشاند ، عطر نجيب دلش را * در بىكران دل ما ، در ابتداى غريبى
فرقى پر از دشنهء خون ، در شور و حال شهادت * مىخواند در معبد عشق ، حيدر ، دعاى غريبى
بايد نشانى بجوييم ، از روشناى دل او * بايد سراغى بگيرم ، از آشناى غريبى
انتظار
مىكشد هر روز دلها انتظار * انتظار يارى از نسل بهار
مىرسد از راه خسته ، تكسوار * سبز در سبز آسمانى ، پرغبار
« مىرسد آخر سوارى سبزپوش * شالى از نور خدا بر روى دوش »
بر سر هر جادهاى پُل مىزند * روى هر سجّادهاى گل مىزند
از قدومش مهربانى مىوزد * باز فصل زندگانى مىوزد
عالم از مهدى گلستان مىشود * صاحبخانه نمايان مىشود
كاش برگردى به زودى پيش يار * سينه را خالى كنى از انتظار
ترانهء دريا
مادرم ، شعر ، شعر رؤياهاست * مادرم ، آسمان خانهء ماست
دلش آيينهايست صاف و زلال * در نگاهش ، ستارهها پيداست
بر لبانش شكوفه مىخندد * در صدايش شكوفه مىخندد
گونههايش چو موج پرچين است * دستهايش كليد فرداهاست
روى گلبرگهاى لبهايش * نغمههاى خُداخدا ، برپاست
با شما سادهتر سخن گويم * دل تنگش به وسعت درياست