تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 388

مساهمون:

ص٣٨٨

غربت

مىآيد آن بىكران سبز ، از دشت‌هاى غريبى * از وسعت تنگى دل ، جغرافياى غريبى با كوله‌بارى پر از مهر ، با دست‌هاى عطوفت * روييده عطر محبّت ، از شانه‌هاى غريبى در كوچهء بىكسىها ، تنها كس بىكسان است * شب‌هايى از اشك و غربت ، دردآشناى غريبى مىآيد و مىفشاند ، عطر نجيب دلش را * در بىكران دل ما ، در ابتداى غريبى فرقى پر از دشنهء خون ، در شور و حال شهادت * مىخواند در معبد عشق ، حيدر ، دعاى غريبى بايد نشانى بجوييم ، از روشناى دل او * بايد سراغى بگيرم ، از آشناى غريبى

انتظار

مىكشد هر روز دل‌ها انتظار * انتظار يارى از نسل بهار مىرسد از راه خسته ، تك‌سوار * سبز در سبز آسمانى ، پرغبار « مىرسد آخر سوارى سبزپوش * شالى از نور خدا بر روى دوش » بر سر هر جاده‌اى پُل مىزند * روى هر سجّاده‌اى گل مىزند از قدومش مهربانى مىوزد * باز فصل زندگانى مىوزد عالم از مهدى گلستان مىشود * صاحب‌خانه نمايان مىشود كاش برگردى به زودى پيش يار * سينه را خالى كنى از انتظار

ترانهء دريا

مادرم ، شعر ، شعر رؤياهاست * مادرم ، آسمان خانهء ماست دلش آيينه‌ايست صاف و زلال * در نگاهش ، ستاره‌ها پيداست بر لبانش شكوفه مىخندد * در صدايش شكوفه مىخندد گونه‌هايش چو موج پرچين است * دست‌هايش كليد فرداهاست روى گلبرگ‌هاى لب‌هايش * نغمه‌هاى خُداخدا ، برپاست با شما ساده‌تر سخن گويم * دل تنگش به وسعت درياست