تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
غصّه‌ات اندازهء يك كوه بود * اشك‌هايم كربلا را مىسرود

پاى باران

اين دل وامانده‌ام فرياد داشت * خاطر خورشيد را در ياد داشت خوشه‌خوشه اشكهايم چيده شد * بر رخ من « پاى باران » ديده شد دست‌هاى خستهء من باز شد * بازهم عشق خدا آغاز شد چون پرستو ، بال ايمان باز كرد * تا به اوج آسمان پرواز كرد آسمانى شد دلم در كوى دوست * شعرها گل كرد باز از بوى دوست غصّه پژمرد ، آفتابى شد دلم * آسمانى صاف و آبى شد دلم

با دست‌هايم . . .

ازبس ز بارانِ محبّت تر شدم من * از خود جدا و آدمى ديگر شدم من چون يا كريمى خيسِ آواز تو گشتم * ياهوكنان شيداى پرواز تو گشتم از كاسهء مهرت دو جامى سر كشيدم * تا ماوراى آسمانت پر كشيدم با عشق تو گشتم گل رنگين‌كمانى * شد آسمان چشم‌هايم ارغوانى سجّاده‌ام بارانى از عشق خدا شد * نور خدا با دست‌هايم آشنا شد

تقديم به شب‌زنده‌داران كوچهء سبز نماز

بازهم با چشمهء راز و نياز * دشت فانوس دلم شفّاف شد لابه‌لاى « كوچهء سبز نماز . . . » * آسمان ابرى دل صاف شد
*
كاش هر شب خيس عرفان مىشدم * بارش باران دل هم ساده بود كاش بذر حسرت عشق خدا * تا هميشه در دلم آماده بود