تا قيامت بىامان چرخد براى انس و جان * چون « علىّ » سردار ملك « لا فتى » دارد زمين
از نشاط روى جانان ، در سماع و رقص خويش * پاى كوبد چون مقرّ « هَلْ أَتى » دارد زمين
بر ملائك ، بر كواكب ، بر سپهر نيلگون * فخر بفروشد زمين تا « مرتضى » دارد زمين
بار الها ! عشق مولا را به دل داريم ما * دل از او لبريز گردان ، تا تو را دارد زمين
اگر بگذارد
غم نخورم ، روزگار اگر بگذارد * غصّه كنم تارومار ، اگر بگذارد
روزهء عهدى كه بستهام نگشايم * طلعت آن گلعذار ، اگر بگذارد
گر رود اينسان به پيش مىكشم آخر * دست ز مردى نگار ، اگر بگذارد
كاسب بىرحم ، برده تابوتوانم * بركشم از دل هوار ، اگر بگذارد
هرچه بخواهى گرانتر است ز ديروز * مىشود ارزان دلار ، اگر بگذارد
با زن و فرزند رفته جمعه به گردش * گردش اين كجمدار ، اگر بگذارد
با همه سازى عيال سازد و رقصد * مادرش ، آن بىتبار ، اگر بگذارد
هرچه هست از توست
خداوندا ! گل باغ دلم را * تو خوشرنگ و تو خوشبو آفريدى
به گيسويش تو دادى جعد مشكين * تو پيچوتاب هر مو آفريدى
تو دادى شام هجران را سياهى * شب يلداى گيسو آفريدى
به طاق آسمان چشم مستش * هلال ماه ابرو آفريدى
من از سحر و فسون آگه نبودم * دو چشمش را تو جادو آفريدى
الهى دل شكار روى او شد * كه رويش را تو دلجو آفريدى
لبش شيرين ، دهانش چشمهء نوش * چه شيرين و چه نيكو آفريدى
شميم عطر جانبخشش به هر كوى * از اينسو تا بدانسو آفريدى
شب تاريك و مه باريك و دل را * به دام زلفش آهو آفريدى