حديث درد زخمى را به هر دل تا بگويم من * غمم را با سكوتى در زلال اشك مىشويد
گلوى باد ، سوزد درد ما را خوب مىفهمد * نمىبارد ، ولى از اشك دردم خوب مىگويد
اميد
مرغ سرسبز دلم از ساحل تقديرها * پر زد و جاگير شد بر شاخهء تقصيرها
خواستم دل را تكانم از غبار خستگى * شد اسير بىپناه وادى زنجيرها
مىنشينم در سكوت سايهوار آرزو * مىزنم شبها قدم در كوچهء تصويرها
ذهن خود را در خزان زندگى گم كردهام * ليك عشق است و حضور مبهم تزويرها
بازآ ! اى روح سرسبز تجلّى ، اى اميد * بارها من چاره ديدم در دل تدبيرها
حديث غم
زخم عطش سينهء گل چاك زد * نيزه بر آن سينهء بىباك زد
خواب تو كردى گل پژمرده را * نور دميدى دل افسرده را
دود كند سوز عطش تا ابد * اشك به يادت چه روان مىرود
در غم گل ابر بهاران شدى * گرچه به لبتشنه چو ياران شدى
داغ برادر شده زخم دلت * غير عطش رنج شده حاصلت
اشك تو چون پيرهن لاله شد * چشم شفق رنگ تن لاله شد
چشم تو بود و تن خون خدا * اشك تو بود و سر از تن جدا
مأمن نور است سر نيزهها * مهد غرور است سر نيزهها
نور چو بىسر شكفد از كران * چاك كند سينهء خود آسمان
باغ كه با هر گُلتان تاك شد * ظهر عطش قصّهء افلاك شد
با غم تو عقل كه بيدار شد * چشم به اشك تو گرفتار شد