سيد على به خاك سپرده شد .
ميرزا مهدى مسجدى كه نام خانوادگى خود را تخلّص شعر قرار داده بود از شعراى توانا و خوشقريحه بود وى تا پايان عمر مجرد زيست و در سالهاى پايانى عمر در منزل پدر شاعر نامور سيّد عليرضا شمس اقامت داشت و مرحوم شمس همواره موفقيتهاى خود را به مناسبت چهلمين روز درگذشت دائىاش طىّ غزلى مادهء تاريخ او را ساخت بدين مصراع :
« شد جاودانى مسجدى در كوى فردوس برين »
زلف سيه
گر يار دهد يك ، دو ، سه پيمانهام امشب * پيچد به فلك نعرهء مستانهام امشب
گفتم كه كنم خانهء چشم از مژه جاروب * كآيد مگر آن دلبر جانانهام امشب
تابيد به دل پرتوى از عكس رخ دوست * چونان كه چراغان شده كاشانهام امشب
تا سلسلهء موى تو در پاى دل افتاد * افتاد سروكار به ديوانهام امشب
در چهره اگر طاق دو ابروى تو بينم * از كعبه بُود ره سوى بتخانهام امشب
در كنج قفس زير پروبال برم سر * چون دست غمت ريخت بهم لانهام امشب
زد يار چو بر زلف سيه ، شانه ، جدالى * درگير بود بين دل و شانهام امشب
خال لب و زلف سيهش ديدم وز آن روى * در دام خود آورد به يكدانهام امشب
خوناب جگر از خُم دل در قدح چشم * پر ريخت كه خالى شده ميخانهام امشب
سرى است نهان « مسجدى » ار گنج غمت را * بنهفت درون دل ويرانهام امشب
« مصلحتانديش »
تا توانى غمزداى خاطر درويش باش * نى نمكپاش درون خستهء دلريش باش
يا زدم يا از درم يا از قدم يا از قلم * كارساز مستمند و مفلس و درويش باش
قرصهء نانى كه دارى لقمهء انفاق كن * نى به كام خويش سر در پيش همچون ميش باش
همچو زنبور عسل از نوش خود بر كام خلق * فيضبخشى كنِ نه چون كژدم سراپا نيش باش