رحم را آئين خود ساز از طريق مردمى * بر كنار از ظلم و جور مردم بدكيش باش
نيستى راغب اگر بر دفع شر از غير خويش * لاجرم طالب به كار خير قوم و خويش باش
با قناعت بىنيازى پيشه كن تا خوشدلى * يا بى اندر دهر نى غمگين ز كم يا بيش باش
كسب فيض از محضر هر آدمى صاحبنظر * پيشهء خود ساز و زين ره مصلحتانديش باش
« مسجدى » گر شد مشوش خاطرى از دست تو * بهر پاداش عمل هر لحظه در تشويش باش
« گاهى »
رهزن دين و دلى گشته نگاهى گاهى * دام راهى شده گيسوى سياهى گاهى
اى بسا مردم هشيار كه با ديدهء باز * ذقنى ديده و افتاده به چاهى گاهى
مرغ دل صيد ره خال و خطت گشته از آن * كه شدش دانه و دام سرراهى گاهى
ترك چشمت صفى آرسته ز مژگان و دهد * حكم تسخير دلم را به سپاهى گاهى
مىكشم كوه غمت را به كمر گرچه شدم * بىتحمّل ز فشار بر كاهى گاهى
خوش بود گر دل سنگ تو برآيد سر مهر * كز دل سنگ سيه رُسته گياهى گاهى
تو ثوابى كن و منعم مكن از بوسه كه من * عاصىام گردم اگر گرد گناهى گاهى
تو كه همواره موفق به نشاطى چه شود * پرسشى گر كنى ، از حال تباهى گاهى
چه زيان ، گر به پيامى دل من شاد كنى * از ره دوستى خواه نخواهى گاهى
شب هجرم كه چو ساليست فراموش شود * روز وصلت شود ار هفته و ماهى گاهى
حذر از سوز دل سوختگان كن كه ز جور * عالمى سوخته از شعلهء آهى گاهى
آه بشكستهدلان يكسره درهم شكند * بُنگه و بارگه و درگه شاهى گاهى
بس ذليلى كه لواى مهى افراشت به مه * بس عزيزى كه درافتاد ز گاهى گاهى
عجب از بازى دوران نه كه بسيار شه است * تاج شَه افسر پشمينه كلاهى گاهى
نه شگفت ار كه جگر سوختهاى چيره شود * به جفاجو كه بود صاحبجاهى گاهى
« مسجدى » غم مخور از بىسروسامانى خويش * شود آخر ، دهدت يار پناهى گاهى