در كويت اى مه تاختم ، دين و دلم را باختم * هى سوختم هى ساختم دم از دلارامى زدم
شب تا سحر در بسترم كامد خيالت در سرم * صد نقش خوش در خاطرم هردم ز اوهامى زدم
زلف سياهت سنبلم رُخسار ماهت چون گلم * وز رسم و راهت در دلم بس نقش پدرامى زدم
ز آغاز عشقت دادها بنمودم از بيدادها * بس ناله و فريادها كز بيم فرجامى زدم
شد « مسجدى » را از جفا قامت ز بار غم دوتا * نرد محبّت چونكه با يار گلاندامى زدم
« ورطهى عشق »
باز شب گشت و غم آمد به سُراغ دل من * واى بر روزم از اين رنج كه شد حاصل من
زين دل تنگ غم و درد تو مشكل برود * آه از اين دل من ، آوخ از اين مشكل من
گشته شيدايىام آنگونه كه مجنون باشد * در ره دشت جنون همسفر عاقل من
ترسم از گريه شود پايگه دل ويران * چه كنم در ره سيلى است كنون منزل من
نيست زين ورطهى عشقم رهى از بهر نجات * جز كنارت كه گر از لطف شود ساحل من
ديده جز ديدن روى تو ندارد ميلى * گرچه يكلحظه نشد ديدهء تو مايل من
سَر بَرم زير پر از غم جو يكى بوتيمار * گويى آميخته با غم بود آب و گل من
در رَه دوست بسى رنج كشيدم ليكن * حاصلى نيست ز سعى و عمل باطل من
« مسجدى » چشمبهراه قلم تقدير است * تا مگر زودتر آيد اجَل عاجِل من