به طرف جوى ندانم چه جلوه سر دادى * كه ديدن تو صفا داده روزگار زلال
به چشمهسار طبيعت نگه به ناز مكن * زلال چشم تو برهم زند قرار زلال
نهد به پاى تو زمزم چو بيد مجنون سر * به امتحان بنشين لحظهاى كنار زلال
به جاى آينه ، گاهى نگاه كن بر آب * فزايد عكس رخ تو به اعتبار زلال
دلا ! چو غنچه در اين باغ تنگدل منشين * گشايشى طلب از آفريدگار زلال
هزار شكر « مسافر ! » كه نوبهار آمد * تو همچو سبزه نشستى به رهگذار زلال
اشك
تا نميرد شعله شمع شبستانم ز اشك * لالهگون سوزد چراغ چشم گريانم ز اشك
همسفر گشتم چو شبنم با نسيم صبحدم * دمبهدم سيراب كردم گلشن جانم ز اشك
دل به ياد نرگس شهلاى جانانم گرفت * ابر آمد خيمه زد بر روى چشمانم ز اشك
در فراق روى او رنگم به زردى شد قرين * عاقبت درمان نمودم درد هجرانم ز اشك
با دلى افسرده رفتم نزد پير مىفروش * ديد من دلخسته و زار پريشانم ز اشك
از كرم جامى عطا فرمود و گفتا نوش كن * كرد با پيمانهاى تجديد پيمانم ز اشك
در صف عشّاقِ او ، حيرانترين عاشق منم * گاه مجنون ، گاه دلخون ، گاه نالانم ز اشك
قطرهء باران اثر اندر دل خارا نكرد * نرم كى گردد « مسافر » قلب جانانم ز اشك