بادهنوشى كه بود پير مغان همره او * عارضش چون رخ مريم گل بىخار و خس است
من غبار ره آن بادهفروشم كه به حشر * بر لب آن بقا بر همهكس دادرس است
كاروان رفت « مسافر » قدمى پيش بنه * توشه برگير كه اين زمزمه بانگ جرس است
اسير ميكده
خوش آن كسى كه همى نيمهشب وضو مىكرد * به دل تجلّى دلدار آرزو مىكرد
چو عاشقان ره حقّ به روى سجّاده * به آب ديده رخ خويش شُستوشو مىكرد
به كوى ميكده ديدم كه پير ميخانه * غبار زلف بتان را ز شانه بو مىكرد
غلام همّت آن عارفم كه با مژگان * گليم پارهء ايمان خود رفو مىكرد
چو آفتاب ز مشرق به گلستان تابيد * به باغ بلبل شوريده ، هاىوهو مىكرد
سحر به باغ بديدم كه قمرى شيدا * رموز عشق ز هر برگ جُستوجو مىكرد
بيا به گوشهء ميخانه ، بين « مسافر » را * چگونه با بت ميخانه گفتوگو مىكرد
مادر
تو از سلالهء عشقى ، چو آبشار زلال * شكوه جلوهء فيضى به جويبار زلال
تو بر زلال چه مانى ؟ ز بس لطيفترى * به پيشت آينهدار است آبشار زلال
ز چشم مست تو چشم زلال روشن شد * كه داد چشم تو رونق به كار و بار زلال