رهگذر رفت به مهمانى خواب * و بهار خفته در خواب ابد در غم باغ !
« روستاى رؤيا »
روستاى رؤيا را قحط آب و نسيم لبخند آمده است * وَ چتر شاخساران همه پژمرده در تَف خشم خورشيد !
هجرت ، ديگر ميسر نيست * - به ديارى كه هوايش روستايى رؤيا باشد -
آسمان را سيمان خشك خشونت ريختهاند * و خفّاشان به خوفناكترين پيامآوران
خودخواهىاند * واى از شبى كه خورشيد خودكشى كرده باشد !
« اعداميان بىزمان »
انداختهام اين آويخته را به قعر سايههاى خويش * - اى همره بىسايهى من !
عشق را تاوان كدامين گناه آدمى فرمان دادند ؟ ! * و قفس ، كيفر كدام پرواز در آسمان خطا
بود ؟ ! * ناقوسها بىفرجامترين اعداميان بىزمانند ؛
هرچند مرا ريسمانى از جنس * خويش بر گردن آويزند
و امّا عشق را در پس هزارههاى هميشه هنوز