تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
رهگذر رفت به مهمانى خواب * و بهار خفته در خواب ابد در غم باغ !

« روستاى رؤيا »

روستاى رؤيا را قحط آب و نسيم لبخند آمده است * وَ چتر شاخساران همه پژمرده در تَف خشم خورشيد ! هجرت ، ديگر ميسر نيست * - به ديارى كه هوايش روستايى رؤيا باشد - آسمان را سيمان خشك خشونت ريخته‌اند * و خفّاشان به خوفناك‌ترين پيام‌آوران خودخواهىاند * واى از شبى كه خورشيد خودكشى كرده باشد !

« اعداميان بىزمان »

انداخته‌ام اين آويخته را به قعر سايه‌هاى خويش * - اى همره بىسايه‌ى من ! عشق را تاوان كدامين گناه آدمى فرمان دادند ؟ ! * و قفس ، كيفر كدام پرواز در آسمان خطا بود ؟ ! * ناقوسها بىفرجام‌ترين اعداميان بىزمانند ؛ هرچند مرا ريسمانى از جنس * خويش بر گردن آويزند و امّا عشق را در پس هزاره‌هاى هميشه هنوز