تويى حاصلِ بارش خويش در خاكِ تفكر و احساس - * آنچنانكه مىتابى -
شعورِ شعرِ صبحى به صداقتِ آفتاب * مسافر بخشش !
تنهاترين تويى !
« سبد آسمان »
تو از تبارِ آتشى همزاده با خورشيد * و لهيبِ هر نگاهِ تو تلاطمى سترگ است
- كه احساس را محكوم مىكند به انفجار * و از خود ظهور كن با لحظهلحظهها
باران درياست از سبدى به وسعتِ آسمان * تكهتكه شو امّا باش
فردايت را پيوند ده با جاودانگى * آخرين دريچه را ، اولين بدان !
« رهگذر »
رهگذر ؛ تنها كلامش يك نگاهِ خسته بود * وَ افق ، باغِ خزانْ سوختهاى
بلبلان رفته به سوگِ گُل و سرو * و بهار خفته در خوابِ ابد
رهگذر تنها بود * و سفر بىحاصل
پيرو خوابِ بهار ؛ به اميدِ رويش