داس را بر گلوى گندم ديد * زير چشمى نگاه كرد و نگفت
و برادر ، برادر خود را * از حسادت به چاه كرد و نگفت
عوض اينكه گل كند لب من * دشمنى با گياه كرد و نگفت
در مسير پرندهها به خدا * بارها سدّ راه كرد و نگفت
بازهم مثل روزهاى دگر * دل من اشتباه كرد و نگفت
حجم خالى
روح من ، اسبِ شلّاق خوردهست * كهكشانِ مرا ، باد بردهست
مادرِ شعر ، امروز از درد * هرچه زاييده ، فرزند مردهست
اشك تمساح اين گريهپوشان * مصلحت يا ريايى ، فشردهست
بوسهء تيغها تيز تيز است * عشق در دستتان جان سپردهست
كوچه خالىتر از حجم خويش است * مرگ مردان ما را شمردهست
اعتماد
تو آن حسن سرخوردهء اعتمادى * كه بعد از شكستن دلم را ندادى
پس از اين خودم را به شكّ مىسپارم * نمانده دگر در دلم اعتقادى
تو اى شوق ، بعد از رسيدن چگونه * سرت را روى سينهء من نهادى
و من قصّههاى تو را گريه كردم * كه تا پادشاهى كند شهرزادى
تو چون سنگ ، بر باور من نشستى * در انديشهء من شدى گردبادى
از آن شب كه تو باورم را شكستى * به ايمان رسيدم ز بىاعتقادى