چشم حقيقتبين
خرّم آن چشمى كه بر رويت تماشا مىكند * نازم آن دستى كه از زلفت گره وا مىكند
هركه با چشم حقيقت ، ديده بر رويت گشاد * بر بهشتى نور يزدانى تماشا مىكند
حلقهء گيسوى خود از گردن دل بر مدار ! * ز آنكه اين ديوانه بىزنجير غوغا مىكند
گر كه عيسى مردگان را با نفس مىداد جان * چشم تو با يك نظر كار مسيحا مىكند
اين همه تأثير چشم توست كاو با يك نظر * صد قيامت در دل شوريده بر پا مىكند
آنكه امروزش به وصل روى جانان سرخوش است * كى به سر انديشهاى از كار فردا مىكند
خصم اگر همّت گمارد بر سر قتلم ، چه باك * آنكه دارد عشق رويت ، از چه پروا مىكند
پيروى از پير دانا كردن ، اولىتر ز شيخ * كاين نمايد راه حقّ ، و آن ديگرى اغوا مىكند
هيچ دشمن در حقِ دشمن نكرد از دشمنى * آنچه را با دوستى دلدار با ما مىكند
دشمن جان منىّ و دارمت من همچو جان * عاقل است آنكس كه با دشمن مدارا مىكند
كو « منو » اهل دلى ؟ تا من حكايتها كنم * ز آنچه با جان و دلم عشق ثريّا مىكند
ناز و نياز
پيش شمع عارضش تا سوختن آموختيم * وه ! چه آتشها كه در كانون دل افروختيم
عشق او رخشنده مهرى بود و ما از فيض او * لحظهاى روشن شديم ، آنگه سراپا سوختيم
تا خريدار غمش گشتيم در بازار عشق * جان و دل در راه اين سوداگرى بفروختيم
بىهنر بُد دل خبر از لذّت سوزش نداشت * اين قبايى بُد كه ما بر قامت او دوختيم
كار او بود از ازل ناز و ، دل ما در نياز * آنچه ناز افزون نمود او ، ما نياز اندوختيم
تا دلى در سينه دارى خوش بسوز از عشق دوست * زندگى را ما « منو » ! زين سوختن آموختيم