چنين كه بلبل بيدل نشسته ، مىترسم * كه خون ديدهء او از گلوى گُل ريزد
بهار روز غمينت بود كه دور خزان * چه اشكهاست كه در آرزوى گل ريزد
حديث نالهء ما را در اين شبان سياه * مگر نسيمِ پيامى كه به كوى گل ريزد
حسرت آزادى
بگذار به دست دل من كار قفس را * تا خون كنم از ناله رگ تار قفس را
آن دل كه تو دارى نكند ياد اسيران * كى سنگ كند شاد گرفتار قفس را
جام مى صافى غم دل را كند افزون * آيينه دوچندان كند آزار قفس را
مىگشت مرا حسرت آزادى از آن روى * بستند به گل رخنهء ديوار قفس را
آنگونه فتادهست كه درمان نتوان كرد * با داروى ديدار تو بيمار قفس را
حُسن اثر نالهء مرغان چمن بين ! * بر دوش كشد شاخهء گل بار قفس را
هزار دست ؛ هزار چشم
دوباره شب شد و در من ترانهها روييد * از اين درخت تناور جوانهها روييد
پرندگان همه غمگين و خسته برگشتند * دوباره زمزمه در كنج لانهها روييد
هزار دست ، هزاران هزار دست تهى * پى گشودن درها ز شانهها روييد
هزار چشم ، هزاران هزار چشم اميد * زبانهاى شد و بر آستانهها روييد
خزان غمزدهاى باغ سبز را پوشيد * براى شيون بلبل بهانهها روييد
و من گريستم آنگونه در قفس غمگين * كه دام صحن چمن گشت و دانهها روييد
شب
شب از كرانه فرود آمد و بر آب نشست * ستاره بر سر امواج چون حباب نشست
صداى باد ميان درختها پيچيد * هزار زورق بىبادبان بر آب نشست
زمان چو توده ابر گريزپايى بود * كه در سكون و سكوت شب از شتاب نشست