همدم نمانده است برايم بيا ، ببين * با دل فقط غم است كه دمساز مىشود
وقتى كه مىرسد به فلك ساز عشق تو * حتى سكوت با تو همآواز مىشود
وقتى كه واژههاى غزل را تو مىدهى * در بيتبيت شعر من اعجاز مىشود
با چشمهاى مست و غزلساز خود ببين * ساز شكستهء دلم من ساز مىشود
بر گونههاى سرخ شفق اشك مىدود * وقتى شكايت دلم آغاز مىشود
« غمگين » دوباره مىشود از عشق پرفروغ * وقتى كه پلك پنجرهها باز مىشود
روز وداع
ديدى كه يار رفت و نظر سوى ما نكرد * دل را شكست و هيچ به ما اعتنا نكرد
آن بىوفا كه بود دلش سختتر ز سنگ * ديدى دم از وفا زد و غير از جفا نكرد
مىزد كسى كه دم ز محبّت هميشه او * يا رب چه شد كه حق محبّت ادا نكرد
از درد هجر مردم و آخر طبيب عشق * آن درد را به گوشه چشمى دوا نكرد
آن ترك بىوفا كه مرا ترك كرد و رفت * دين و دلم ربود و بدين اكتفا نكرد
نازم به عاشقى كه به صد سوز و ساز عشق * از جان گذشت و ترك در آشنا نكرد
روز وداع رفت و در آن لحظههاى غم * اى دل به ما نگاه محبّت چرا نكرد
دل هركه داشت سوخت به حالم ولى چرا * دلبر ترحّمى به من بينوا نكرد
« غمگين » به راه دوست وفادار باش و بس * دربند اين مباش وفا كرد يا نكرد
بادهء ناب
برخيز تا به خون دل امشب وضو كنيم * در قبلهگاه عشق دمى گفتگو كنيم
برخيز تا به دشت جنون با نواى عشق * ديوانگان سوخته دل جستجو كنيم
برخيز تا به گوشهء خلوتسراى درد * از سوز هجر سربهگريبان فروكنيم
برخيز تا به سوزن مژگان عشق يار * اين قلب پارهپارهء خونين رفو كنيم
برخيز تا به همره ساقى به بزم عشق * هر صبح و شام بادهء ناب آرزو كنيم