برخيز تا كه در شب يلداى زلف دوست * اى دل حديث عشق تو را موبهمو كنيم
برخيز تا به ياد غزالان عشوهگر * با ساز عشق باده و مى در سبو كنيم
برخيز تا به صبح قيامت ز هجر يار * « غمگين » شويم و گريهء غم در گلو كنيم
بغض سكوت
ديدى كه عاقبت دل من بىصدا شكست * دردا ، دلم به دست يكى آشنا شكست
آن شب كه رفت بىخبر از خانهام ز درد * بغض سكوت من به خدا بىصدا شكست
آن كس كه ادّعاى محبّت هميشه داشت * آخر بگو بگو كه دلم را چرا شكست
در پيش دشمنان به ظاهر هميشه دوست * آن بىوفا غرور مرا بارها شكست
دشنام داد و كرد به روزم هرآنچه بود * ديوارههاى محكم شرم و حيا شكست
از چشم آسمان به خدا اشك شد روان * وقتى كه دوست اين دل ديوانه را شكست
يكذرّه كم نمىشود از دل محبّتش * دل را اگرچه دوست به سنگ جفا شكست
آرام جان خستهدلان اى خداى عشق * بازآ كه بار هجر تو پشت مرا شكست
آن كس كه مهر او به دلم خانه كرده بود * ديدى چه زود اين دل « غمگين » ما شكست
اى زيباترين
درون سينه دارم در دل و داغى * شب شعرم ندارد چلچراغى
نمىدانم تو اى زيباترينها * نمىگيرى چرا از من سراغى
رفيق نيمهراه
تو بر عشقم گواهى اى دل اى دل * گواه اشك و آهى اى دل اى دل
ولى با من نگفتى در ره عشق * رفيق نيمهراهى اى دل اى دل