دلآزرده
چشم زيبا ، قد رعنا ، لب شيرين دارى * « آنچه خوبان همه دارند » تو چندين دارى
اى گل ناز پريچهرهء من غنچه دهن * تا به كى تو سر آزردن گلچين دارى
سرخوشم اينكه در اين بىكسى و تنهائى * با من اى غم همهشب الفتِ ديرين دارى
مرحبا اى دل ديوانه ! به همراهى چشم * روزگارى است كه تو سفرهء رنگين دارى
اى كه تند از بر دلخستهء خود مىگذرى * كى سر پرسش حال من مسكين دارى
مثل من بىكس و تنها شدهاى امّا تو * شمع دلسوختهاى بر سر بالين دارى
اى كه دارى سر راحت تو به بالين شبها * كى خبر از دل آزردهء « غمگين » دارى
گلهاى پيچك
مزار من پر از گلهاى پيچك مىشود آخر * و بام خانهام جاى چكاوك مىشود آخر
تمام برگههاى دفتر شعرم پس از مردن * به دست بچّهها چون بادبادك مىشود آخر
هميشه غصّهام اين است اى زيبا عروس شعر * كه دنياى قشنگ بىعروسك مىشود آخر
تو مىبينى در آن روزى كه از بين شما رفتم * غزلهايم ميان شعرها تك مىشود آخر
به روى برگ برگ لالههاى سرخ مىبينى * تمام قصّههاى درد من حك مىشود آخر
تو خواهى ديد آن روزى كه تابوت يكى شاعر * پر از گلهاى سرخ و زرد ميخك مىشود آخر
تماشا كن كه خاك شاعر « غمگين » پس از مرگش * به دست كودكان شهر سوتك مىشود آخر
نصيب ما
« شبى از شام هجران سختتر نيست » « 1 » * چرا يا رب شب ما را سحر نيست
در اين آشفته بازار محبّت * نصيب ما بهجز خون جگر نيست
چو من از سوز عشق و داغ هجران * در اين عالم كسى ديوانهتر نيست
ز پاى دشمنان خارى درآور * به دست دوست گل دادن هنر نيست
هامش
( 1 ) - مصرع از شكوهى يزدى است .