طبع لطيف زمين ، شد به نقاهت دچار * دايهء باد صبا ، كرد ز بستان فرار
رونق گلشن شكست ، رفت گل و ماند خار * ديدهء بلبل گريست ، زار ز هجران گل
بازى دوران شكست ، داد به دوران گل * سرو ز رفتار ماند ، ديد چو پايان گل
تا نرسد دست خار ، باز به دامان گل * آفت سرما رسيد ، به صفحهء لالهزار
نيست به بستان اگر ، ز سبزه و گل اثر * عالم صحن چمن ، شدهست زير و زبر
لطمهء سرما زده ، به شاخه و برگ و بر * ميل تماشا دگر ، چو نيست در اين گذر
ياد گل روى دوست ، داده به دلها قرار * ماهوشى مشك موى ، لاله رخى سر و قد
علّت ايجاد خلق ، تالى « كُفُواً أَحَدٌ » * آينهء ذات حقّ ، كون و مكان را عَمَد
لنگر عرش مجيد ، نور خدا را وَلَد * منجى عالم ز ظلم ، شاه عدالت شعار
ديده كه بيند رخش ، ديده خدا را عيان * ياد شريفش بود ، ذكر لب و قوت جان
ناشر شرع نبىّ ، ناظم نظم جهان * امر خدا را بشير ، نهى خدا را بيان
سرور اهل يقين ، مظهر پروردگار * لال زبان خرد ، ز مدح و توصيف اوست
آنكه زبان قاصر است از همه تعريف اوست * مدار هستىِ خلق ، بسته به تشريف اوست
تدارك كار عدل ، يگانه تكليف اوست * در همه روى زمين ، عدل كند برقرار
روز ظهورش كه هست ، يوم تجلّاى حقّ * يوم تجلّاى اوست ، روز تماشاى حقّ
ستودهء انبياست ، مظهر والاى حقّ * مهدى صاحبزمان ، آمر اجراى حقّ
يوسف آل رسول ، خليفهء كردگار * شمهاى از مدحتش ، بود كتاب زبور
ولادت او بود ، مطابق سال نور * دادگر منتقم ، ريشهكن ظلم و زور
كام دلش هست خشك ، چشم سرش هست كور * هركه نبيند تو را ، اى به همه آشكار
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 84
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٨٤