دست بلورين اشك رفت در آغوش چشم * اين همه دلدادگى ، آينهى راز تو
ناز مكن اين همه با دل شيدايىام * بوقلمون است مگر ، دلبركم غاز تو ؟ !
خواستم اول كنم از تو نهان راز خويش * ليك امان از تو و ديدهى غماز تو
مصرع ابروى تو ، قافيهپرداز دل * ناز تو و عشق من ، سوز من و ساز تو
« همراه فردايى »
در حسرت فردايم و فردا ندانم چيست * در باورستان سحر ، رؤيا ندانم چيست
مجنون بىليلايم و ليلاى بىمجنون * همچون غزالان غزل ، صحرا ندانم چيست
دنبال يادت تا سحر هر سو سفر دارم * چون روح سرگردانم و سُكنا ندانم چيست
امشب در اين غربتسرا يك سايهى مبهم * بىچاره گردانيد جانم را ندانم چيست
سرمست از جام فروغآويز احساسم * خمخانه كو ؟ مينا كجا ؟ صهبا ندانم چيست
و عشق را اين همدم و همره فردايى * با دل كند سودا و اين سودا ندانم چيست
« تا هميشه »
خواهم كه شيداى تو باشم تا هميشه * شرط نفسهاى تو باشم تا هميشه
و در ميان بيشههاى سرد و خاموش * سبزينه شولاى تو باشم تا هميشه
و در طلوع بيتبيت هر نگاهت * خورشيد ميناى تو باشم تا هميشه
اى يوسف كنعان دل با قلب صد چاك * دانى ، زليخاى تو باشم تا هميشه
هم چون نسيم سايهسار باغ احساس * همسان و هم پاى تو باشم تا هميشه
اى آخرين پرواز دل از كعبهى دوست * خواهم كه شيداى تو باشم تا هميشه
« قصر تغزّل »
آنان كه قصرى از تغزّل آفريدند * تصوير دل بر قامت باور كشيدند
وانان كه نوشيدند جام از دست احساس * بر قلّهسار مهربانىها رسيدند