به پاس همان ربّ و معبود خويش * تپش از درون بار ديگر زدش
تلاطم به دل ناگه آور پديد * تو گويى كه ربّت به دل سر زدش
سيه شام تاريك من شد به در * به دل ارغوان تاج زيور زدش
ز مهر علىّ زيورى شد عطا * كه ممهورىاش مهر ، حيدر زدش
مرا جام لبريز شهد ولا * چنين مژدگانى كه داور زدش
دگر غمگسار و دلآزرده سر * ندارم ز لطفى كه من فرّ زدش
همان لطف بىحدّ مولا علىّ * « غلامپور » ازاينپس ز گوهر زدش
در سوگ آيتاللّه گلپايگانى
دگرباره افلاك و خورشيد و مهر * بشد چون سياهى به شب در سپهر
تمام در و بوم ايران زمين * سيهپوش و گريان به ماتم عجين
چو تك آيت اسوهء دين حقّ * برفت از جهان گاه كوس شفق
ز گلپايگان هم فقيهى بزرگ * بپوشانده عقبى قبايش سترگ
به احكام دين مرجعى بود و بس * كه افلاك از اين به نديدش چه كس
به خرگاه شب ، گاه عشق خداى * به هنگام ميثاق ، اشك و دعاى
برفت از جهان درگه و گاه شب * كه شبگير عالم ، سيه زين سبب
كليدى كه تقوا به اين قفل بست * ببستى كه رهبر به سوگ اين نشست
عزايى گران بردميدش سپهر * به شامى كه صبحش ببرّيد مهر
« غلامپور » ازاينپس مدامش گريست * خوشا حال آن كس كه خادم بزيست
سخن
اى نعرهزن برخيز و زن ، از دل تو بىپروا سخن * نى هر سخن برخيز و زن ، با علم اندر انجمن
قاصر سخن هرگز نگو ، اى بىخرد در مجمعى * پندى ز من بشنو سخن ، گويا چو دريا شد حسن