كيست اين مولا به جاى خواب راحت نيمهشب * اشك غم جارى كنار قبر زهرا مىكند
كيست اين صاحبعزا در خانهء بىهمسرش * بهر طفلان ، بزم ماتم را مهيّا مىكند
در بقيع سر مىگذارد روى قبر فاطمه * ناله از دل مىكشد ، از سينه غوغا مىكند
آرى ، اين مولا علىّ باشد كه از روز ازل * بر وجود نازنينش ، فخر دنيا مىكند
اى علىّ ! اى اوّلين مظلوم تاريخ بشر ! * كيست جز تو آنكه با دشمن مدارا مىكند
قلبها آزرده شد از ماتم جانكاه تو * گو بيايد آنكه درد ما مداوا مىكند
گرچه غمهاى تو مىباشد به عالم بىحساب * شمّهاى ز آن را « مريد » همواره گويا مىكند
عرش دل
در عرش دل ، خدا را ، بايد كه ديده باشى * آنجا كه مى ز جام وحدت چشيده باشى
جز خيرخواهى خلق ، بهتر تو را چه باشد ؟ * از زشتى و پليدى ، بايد رميده باشى
از زخم خار هرگز ، پروا نكرده ، و آنگه * گلهاى باغ عزّت ، تا آنكه چيده باشى
بالاتر از عبادت ، رحم است با مروّت * هُشدار اى برادر ! با اين عقيده باشى
خواهى رسى به مقصد ، گر از طريق عرفان * در وادى حقيقت ، بايد دويده باشى
آيينهوار بينى ، هردم جمال جانان * گر پردههاى پندار ، از هم دريده باشى
سخت است جان بابا ، وادى عشق جُستن * گر سالكى در اين ره ، بايد چكيده باشى
بخشد خدا ز رحمت ، گر رو كنى بهسويش * گرچه ز بار عصيان ، قامت خميده باشى
خوش باشدت « مُريدا » گاه نياز در شب * با رازدانِ هستى ، قبل از سپيده باشى
قصّهء عشق
قصّهء عشق تو دلدار دراز است هنوز * بخت هردم به نشيب و به فراز است هنوز
دل ما گشته پريشان تو ، خود باخبرى * كه ز هجر تو به صد سوز و گداز است هنوز
آنكه از خون دل خويش وضو ساخته است * پيش ابروى تو در حال نماز است هنوز
عشق تو در دل هركس كه زند ريشه چو جان * كى توان گفت كه او اهل مجاز است هنوز