چه سود
در لطف و جمال لالهزارى ، آرى * در حسن و كمال شاهكارى ، آرى
تو ابر سخا و كرمى ، ليك چه سود * بر تشنهء همچو من نبارى ، آرى
دعاى مادر
گر كه دست من نه بگرفتى دعاى مادرم * من كجا و اين ره پرپيچ پرپيچوتاب زندگى
ور پدر از من نه راضى بود در ايّام عمر * مضمحل مىگشتم از رنج و عذاب زندگى
باب يا مام
هست از براى طفل عذاب بسى اليم * در حالت ستيز ببيند چو باب و مام
زيراكه او نداند در وقتى اينچنين * حقّ با كه است و گيرد او جانب كدام ؟ !
ميخ وعظ
دلها چنان گرفته قساوت كه ميخ وعظ * كوبى فرو ، هرآنچه در آنها ، نمىرود
اين آدمى خريست كه در باغ معرفت * از در درون به سعى تو اصلا نمىرود