قدم چونكه بگذاشت در حربگاه * نياسود از او حسام علىّ
اگر پيرو اويى و رهروش * بنه گام بر جاى گام علىّ
بكن پشت بر هر مرامى كه هست * تو را هست تا خود مرام علىّ
اگر غيرتت هست و مردانگى * ز جان حفظ كن ننگ و نام علىّ
جهان گر كه خواهى به كامت بود * چنان كن كه باشد به كام علىّ
ز حقّگوى و پيوسته بر عدل كوش * كه اين است تنها پيام علىّ
زمان بگذرد هرچه او باقى است * ببين دولت پردوام علىّ
چه خوش باشد اندر تف روز حشر * برآسودن اندر ظلام علىّ
خوشا اندر آن گرمى و تاب و سوز * زدن باده يكسر ز جام علىّ
مرا ديدهء دل به احسان اوست * نپرداختم گرچه وام علىّ
اميد است آن روز شامل شود * مرا نيز هم لطف عام علىّ
نور حقّ
گنه بس است دلا ! نامهء سياه پر است * صحيفهء عمل من ز اشتباه پر است
به زير بار گنه يكزمان نياسايم * روان و جان و دل و ديده از گناه پر است
كجاست چشم بصيرت كه نور حقّ بيند ؟ * جهان ز نور حقّ از بهر انتباه پر است
خداپرستان از دام خويش وارستند * دريغ و درد ! دل ما ز حبّ جاه پر است
اسير لشكر آزيم و بستهء هوسيم * محيط ما همه زين لشكر و سپاه پر است
منم اگرچه كه تردامن و صحيفه سياه * ببين چه مايه ز پوزش مرا نگاه پر است
درگذر از گناه من
باز گرفتهاى ز من ، از چه نگاه خويش را ؟ * بر منِ خسته بستهاى ، از چه تو راه خويش را ؟
قطع اميدم ار كه تو ، از همه جا نكردهاى * پس به من از چه بستهاى ، راه نگاه خويش را ؟
روى چو ماه خود نگر ، شام سياه من ببين * گه بنما به شام من ، روى چو ماه خويش را