سراى وصال
دل به ديدار تو ارادت داشت * لحظه با تو هواى ساعت داشت
روزگارى كه عشق مانده غريب * كى توان عمر پرسعادت داشت ؟
گشته دلسرد و گوشهگير و حزين * دل ، كه يك زندگى ارادت داشت
گر محبّت شعار ما مىبود * مشتها رنگ و بوى وحدت داشت
كاش مىشد براى ترك مرض * گذر از كوچههاى عادت داشت
مىتوان با صفا و شور ، هنوز * جشن پررونق عبادت داشت
حال او خوش كه در سراى وصال * دست در گردن شهادت داشت
خزانزده
در مرگ گل شكست چون پشت باغبان * مىگفت و مىگريست اى داد از خزان
نسرين و نرگسم از دست رفتهاند * شادى تباه شد در مرگ اين و آن
پرچين و خسته بود رخسار باغ فين * او هم ز درد داشت انبوهى از فغان
بنشسته رنگ غم بر گونههاى باغ * برخاست از درخت فرياد « الامان »
در سوكشان نمود بر تن لباس سبز * تا مرهمى شود بر درد بىكران
وقتى كه دل بديد آن رنجهاى تلخ * فرياد بركشيد هر روز امتحان ؟
بىعشق اين دلم باغ خزانزده است * يا ربّ ! نباشدش بىعشق يكزمان
حجاب
هميشه عادت اين كاروان مگر خواب است * كه جنس عاطفه در شهر عشق ناياب است
وداع كردهء مهريم و سردخصلت و گُم * مگر كه روشنى ما ز كرم شبتاب است
دريغ و درد ! كسى دم ز عشق زد امروز * كه حُسن خلق و صفايش چو پور خطّاب است
خدا كند كه غزل را رها ز خويش كند * دلم كه در طلب واژگان پُرتاب است
خوشم كه عشق به ايمان گره ز مستى خورد * به يمن آنكه به ابرو پيام محراب است