براى عيد غدير
شبى من آمدم تا چشمهايت * كه باشم تا سحر با چشمهايت
خُمت هنگامهء سرمستى ماست * كه بر پا كرده آن را چشمهايت
هميشه ديدهام از تو كه چون تو * نبسته دل به دنيا چشمهايت
به هرجا دل اسير ناز گرديد * به پا ديدم همان جا چشمهايت
علىّ ! از تو براى شيعه كافيست * دلت ، يا هيبتت ، يا چشمهايت
مگر لطف خدا پيوند بخشد * به محشر چشم ما با چشمهايت
خوشا آن شب !
تو هم بر حال من خنديدى ، اى اشك * شبى كه سوز دل را ديدى ، اى اشك
دلم را قحط سال روشنى كُشت * چرا در چشم من خشكيدى ، اى اشك
به روز بىوفايىهاى مردم * تو هم حالى نمىپرسيدى ، اى اشك
زمانى دل غريب و بينوا بود * كه راه خود نمىپوييدى ، اى اشك
خوشا آن شب ! كه دور از چشم دلدار * رُخم را از وفا بوسيدى ، اى اشك
سياهىهاى وحشت پاك مىگشت * به چشمم گر كه مىپاييدى ، اى اشك
نذر كوثر آل محمّد ، فاطمه زهرا عليها السّلام
وقتى كه غم شكست پشت ستبر مَرد * پرسوز مىچكيد آن اشكهاى سرد
يك بازوى كبود با يك جهان فراق * محصول و يادگار ز آن لحظههاى درد
هر شب به خاك او سر را نهاد و گفت * مىبينى اى عزيز ! غم با دلم چه كرد ؟
از ماتمت نشست ديوار و در به خون * بىتو علىّ شدهست تنها و كوچهگرد
شهر مدينه را غربت فراگرفت * و آن نخلهاى سبز گشتند زرد زرد
تا غربت است و هجر بر قبر فاطمه * درمان نمىشود اين داغ دلنورد