شوربختى
گاهى كه دل براى تو دلتنگ مىشود * بين خيال و حوصلهام جنگ مىشود
تا از شراب ناب تماشا قدح زنيم * ديگر حناى ميكده بىرنگ مىشود
از كوه شوربختى ما شد كه در جهان * بر هرچه دست برده ، دلم سنگ مىشود
گرچه فشرد سينهء ما سخت روزگار * باور مكن كه عرصه به ما تنگ مىشود
جايى كه جاه همره استاد شاعر است * بر پا عزاى رفتن فرهنگ مىشود
دلآزارى
تا استجابتى ز دم باغ جارى است * مرگ زغن نتيجهء آه قنارى است
معيار عشق و عاطفه نامش نهادهاند * چشمى كه بهر دوست پر از بىقرارى است
با كوچههاى خلوت و خوابآورى كه هست * بىتو نصيب پنجره شبزندهدارى است
وقتى مرام يكدلى از دست رفته است * باور مكن كه آينه را رسم يارى است
دلهاى پراميد در اين سرزمين خشك * چشمانتظار معجز ابر بهارى است
اهل سراب طعنه به آب روان زدند * وقتى كه خواب مزرعه هم آبشارى است
آن دم كه دوست قصد دلآزارىام كند * زخم زبان ، عصارهء هر زخم كارى است
افسوس !
ديشب نفس دل از فراق تو بريد * افسوس كه يك روز خوش از عمر نديد
مىگشت شب و روز به امّيد قرار * اى واى ! كه يكلحظه به سامان نرسيد
بيچاره دلم به وعدههايت خوش بود * افسوس ! كه وعدههاى بيهوده شنيد
هر روز نويد روز آينده شنفت * بس رنج به امّيد نگاه تو كشيد
هر شب به كنار پنجره خسته و زرد * بنشست به انتظار ، تا صبح دميد
از آنهمه آرزوى رنگين امروز * يك شام سياه مانده با چشم سپيد
ديشب كمر طاقتم از درد شكست * و آنقدر نيامدى كه دل گشت شهيد