افراشتهاى قامت ، در باد و نمىبينى * پاى ستم و دستِ تاراجگرى دارد
زيباست به رعنايى ، سر بر زدنت از آب * تا خلق بگويندت ، بالندهسرى دارد
امّا نه ز روى رشك ، مىگويمت اين معنى * بىنامونشان مردن ، لطف دگرى دارد
خنديد جگن كاى خام ، اينم نه شگفت از تو * اين منطق بىبنياد ، هر بىپا و سرى دارد
آرامش عمق آب ، يكسر به تو ارزانى * ما سركش و آزاديم ، ور شور و شرى دارد
بنگر همه تن شمشير در پيكر بادم من * كاينسان ز چه از بيداد ، بر ما گذرى دارد ؟
گاهش بدرم سينه ، گاهش بخراشم تن * ور بشكندم قامت ، بر خود ضررى دارد
كز ريشهء من فردا ، صد شاخ دگر رويد * و آن ياوه ز هر سويى ، جان در خطرى دارد
گفتند بس اين تمثيل ، تازهست هنوز ، امّا * هر تيرهشب مظلم ، خونين سحرى دارد
گفتى كه چو نى پوكى ، تلخ آمدت اين ، ليكن * نى با همه بىمغزى ، گاهى شكرى دارد
سلام بر مرگ
سلام اى مرگ بىزنهارم امروز * سلام اى طالع بيدارم امروز
به ذلّت زيستن رسم سگان است * سر شيرانه مردن دارم امروز
حضرت كازرونى
حضرات كازرونى ! بِيلين گِله هم نكنيم * دِ بَسَه ، يكىّ و دوتّو ، كموبيش هم نكنيم « 1 »
همچو قوم و خويشيم ، همسادهء چيش تو چيشيم * قُوز نَشيم انگا خوروس ، سِيل تو چيش هم نكنيم « 2 »
هامش
( 1 ) - اى حضرت كازرونى ! بگذاريد گِله پيش هم نكنيم - ديگر يك و دو به همديگر كردن بس است و يكديگر را كم و زياد نكنيم .
( 2 ) - همگى ما باهم قوم و خويش و همسايهء چشم تو چشم هستيم - برابر هم نايستيم مثل خروس جنگى ، و نگاه بد در چشم يكديگر ميندازيم .