اى شاهدِ رومى به خدايت كه سزاوار * خَلقت بپرستند كه زيبا صنم استى
از نرگسِ بيمارِ تو بيمار شدستم * وز زلفِ پريشانِ تو ، كارم بهم استى
محروم ! دلت برده مگر لعبتى از نو * كاينگونه ، گه آشفته تو ، گاهى دژم استى ؟
از : محروم همدانى
يوسف نداشت پيشِ جمالت وجاهتى * چون من نداده است به يعقوب حالتى
بادِ صبا ! به آن بتِ نامهربان بگو * با عاشقانِ خويش خدا را عنايتى
يعقوب خسته را نگران ديده روز و شب * كآرَد بشيرِ مصر به كنعان بشارتى
در گل ز عطر آن گلِ رويت نمونهاى * و آبِ حيات از لبِ لعلت كنايتى
خواهم كه بر تو عرضه كنم شرحِ حالِ خويش * ليكن نياوَرَد قلم و صفحه طاقتى
از خاكِ آستانهات اى بىوفا مران * ما را كه غيرِ عشقِ تو نبوَد جنايتى
با خندهاى به مردهء سىساله جان دهد * هرگز چنين نداشت مسيحا كرامتى
هر كار را عيان بُوَد آغاز و انتها * وين راهِ عشق را نه پديد است غايتى
« محروم » ! شكوه تا بكى از جورِ گلرخان ؟ * پروانه سوخت و سر نزد از وى شكايتى