دريغ
مه كسب نور كرده ز رخسار يار من * آشفتگى فتاده ز زلفش به كار من
عمر عزيز من بسر آمد ولى دريغ * كان فتنهء زمانه نيامد كنار من
آخر چه سازم از غم هجران كه در فراق * يا رب گسسته گشته همه پود و تار من
دلبر نامهربان
به هجرت ديده و دل در شب و روز * همى در آب و آتش هر شب و روز
ز جور دلبرى نامهربانى * زند فرياد دل اندر شب و روز
ز تير غمزه هردم مىطپد دل * چه مرغ نيمبسمل در شب و روز
ساقيا برخيز
گر براندازد ز رخ آن مه نقاب * مىشود البتّه پنهان آفتاب
سوى گلزار او چمد روزى ز ناز * بر تن خود چاك سازد گل حجاب
مطربا بنشين و چنگى ساز كن * ساقيا برخيز و ده جام شراب
شاهد روحى
تا عشقِ تو اى ماه جبين در دلم استى * پيوسته دل آميخته با درد و غم استى
آن چهرهء مطبوعِ تو يك دشت عذاب است * و آن زلفِ سيه خرمنِ جور و ستم استى
از سوز غمت اى بتِ كشمير و سمرقند * باريك تنم گشته بسانِ قلم استى
نازم به تو اى چشم دلاام كه از من * دلمرده و اكنون پىِ دين بردنم استى
زينسان كه كند لعل لبت خَلق مُسخَر * ظن مىبرم انگشترِ سلطانِ جم استى
ساقى ! دوسه پيمانه به پيماى شرابم * تا آنكه زدايد ز دلم هر الَم استى
از بهرِ شكارِ دلم آن زلفِ تو دامى است * و آن خالِ سيهدانه به دامِ رهم استى
يارا ! چه زنى شانه بدان زلف خدا را * مخراش دلى را كه در آن چين و خم استى