دل روز و شب نظر به مه و آفتاب داشت * عكس رخ تو ديد نظر زين و آن گرفت
دعوى اعجاز
دلبرم گر به تبسّم لب خود باز كند * كى مسيحا به جهان دعوى اعجاز كند
نرود نشئه عشقش ز سرش تا به ابد * هركه را ديده به روى چو مهش باز كند
بو كه آن لعبت چين ميل شكارى بكند * ز آشيان مرغ دلم كاش كه پرواز كند
چه غمت زان كه نمودم خم ابروت به خلق * هركه بيند مه نو بايدش ابراز كند
مرغ دلسوخته را ناله نه از جور گل است * از غم باد خزان ناله و آواز كند
مرغ دل در خم گيسوى تو دارد به مثل * زارى صعوه كه در چنگل شهباز كند
ز كه « محروم » علاج غم هجران طلبى * چارهاش هم مگر آن دلبر طنّاز كند
هواى دوست
روزى كه هوايت بسر افزون شدنى بود * دل در كف عشق تو مرا خون شدنى بود
ممنون خيال توام اندر شب هجران * ور نه دل غارتزده مجنون شدنى بود
در عهد جوانى الف قامتم اى دوست * در عشق تو از روز ازل نون شدنى بود
يوسف ز چه خوش بود به زندان زليخا * گوئى كه همين شيوهء مفتون شدنى بود
گفتم كه دل از غصّه برم خون شد و گفتا * « محروم » چه منّت به منات چون شدنى بود
ترك جفا
بتا ترك جفا بهر خدا كن * دمى با ما تو آهنگ وفا كن
صبا برگو به جانان اين حكايت * چو مهرت نيست با ما دل رها كن
چو يار من جدائى مىپسندد * خداوندا ز يارانش جدا كن
بتا در آتش هجران بسوزيم * ز راه مرحمت لطفى به ما كن
هرآنكس با فراقم آشنا كرد * الهى با فراقش آشنا كن