دعاى خستهدلان
دل فكار من از غم در اضطراب امشب * چنان كه ديده ندارد خيال خواب امشب
ز فرقت رخ ليلى وشى بدم تا صبح * گهى در آتش و گه چون سمك در آب امشب
نماز خوف بخوانيد اى مسلمانان * كه برگرفته به رخ ماهر و نقاب امشب
ز رشك آنكه مبادا رود به بزم رقيب * تنم به بستر هجران به پيچوتاب امشب
چو روز ديدن رويت نشد ميسّر ما * چه مىشود كه ببينم تو را به خواب امشب
دعاى دولت وصلش به لب مرا يا رب * دعاى خستهدلان كن تو مستجاب امشب
بيا و شكوه ز جور بتان بهل « محروم » * كه كرد داغ جدائى تو را كباب امشب
به يُمن عشق
معلمات به دبستان چو دلبرى آموخت * در آب ديده وجودم شناورى آموخت
شگفت ماندهام از طرز بردن دلهات * كه آدمى ز كجا شيوهء پرى آموخت
نخست اين همه شيرينسخن نبود هزار * انيس مجلس گل شد سخنورى آموخت
متى لقيت حبيبى لقلت ايّاها * مباد زنده هرآنكت ستمگرى آموخت
ز ابروان تو خم قوس مشترى بگرفت * ز چشم مست تو هاروت ساحرى آموخت
بيفكند به يكى غمزه صد هزار عاشق * خداى را ز كجا اين دلاورى آموخت
مرا نبود چنين ذوق و طبع شعر ولى * به يُمن عشق تو « محروم » شاعرى آموخت
شعلهء غم
خوشبخت آنكه بر سر كويت مكان گرفت * عيشش ميسّر آمد و كام از جهان گرفت
مرغ دلم هواى گلستان نمىكند * تا زير زلف چون تو بتى آشيان گرفت
دزدان نهان برند به يغما منال و مال * چشم سياهبين كه ز ما دل عيان گرفت
هركس كه ديد فال به كنج لب تو گفت * هندو به حفظ كان شكر پاسبان گرفت
چندان به زير بار فراقش نفس زدم * كز شعلهء غمش ز دل آتش به جان گرفت