مىشود اصطكاك دستانت * بر سر من نوازشى گيرا
باز آهنگ مهربانى تو * مىشود مثل نغمهاى شيوا
باز شب مىشود و چشمانت * خسته و نرم مىشود در خواب
دوست دارم تو را من اى مادر * مادر خوب من ، بخواب بخواب !
نشانى
بالاتر از خورشيد ، بالاتر از مهتاب ، * بالاتر از ابر آن ؛ تب كردهء بىتاب ،
سمت غروب مهر ، سمت كمالِ ماه ؛ * ناگاه من بينى « يك جملهء كوتاه : »
در بىكرانهايم ، تنهاى تنهايم . * اينجا نه من دور از ، اين كهكشانهايم .
حالا كه گشتى خوب از كهكشانها دور * يك توده من بينى يك تودهء كمنور .
پشت غبار و مه ، آنجا درى آبى است . * يك حلقه روى در از جنس بىتابيست .
در را بزن آرام از عشق ، شو سرشار * در اوج شعر و نور ، اينك منم ! اى يار .
اينجا منم اينجا ، سرزنده و بيدار * ديگر مجو من را در چهرهام زنهار !
يار ديرين
نمىآيى نمىدانم چرا ديگر به بالينم * نمىخواهى مرا ديگر ؟ چرا زيباى شيرينم
اگر من نيستم يك قطره از درياى شيرينم * ولى هستى تو رؤياى بزرگم يار ديرينم
نگو دست از سرم بردار ، من بايد بگويم اين * چرا كه جز تو را در خواب و بيدارى نمىبينم
اگر هنگام بيدارى نمىگويى سخن با من * بيا يك شب به رؤيايم بگو چيزى تو شيرينم
اگرچه روزها تيره اگرچه شام من تارست * به فردايى كه مىآيد به همراه تو خوشبينم .
بهترين
اى كه به ايمان و عدل روحِ تو جان داده بود ، * خشمِ خداوندگار تيغِ تورا زاده بود ! .
اوج نگاه تو را هيچ كبوتر . . . ! نديد . * رنجِ سكوتِ تو را چاه فقط مىشنيد .