تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 662

مساهمون:

ص٦٦٢
باشد غبار راه تو كحل البصر مرا * زين توتياست روشنى ديدگان من اين فخر بس بود كه مرا چون تو سروريست * اى اصل شادى و غم و سود و زيان من هرگه ز شمع عارض تو ياد مىكنم * افتد شرار غم بدل ناتوان من درديست در دلم كه نه بتوانمش نهفت * بر عشق پرده در شده اشك روان من « مجذوب » كو بكوى تو ناكام جان سپرد * جرمش چه بود اى بت نامهربان من

دوبيتىها

در آن روزى كه نه درد و الم بود * نه روز و شب نه شادى و نه غم بود نصيب ما همه دادند محنت * بروز قسمت آن هم كاش كم بود
* * *
دلى دارم كه درمانش نباشد * سرى دارم كه سامانش نباشد شبى دارم كه صبحش ناپديد است * رهى دارم كه پايانش نباشد
* * *
دو صد بارم اگر در خون كشانى * بجاى شهد اگر زهرم چشانى كه من دل از تو دلبر برنگيرم * گرم چون عود بر آتش نشانى
* * *
محبت را چهار القاب ميدان * هوى و حب و ود و عشق هست آن چگونه شرح هريك بازگويم * كه نبود اين سخن را حد و پايان
* * *
نصيب عاشقان جز درد نبود * جز اشك گرم و آه سرد نبود ولى بايد بدانيد اى عزيزان * كه هركس نيست عاشق مرد نبود
* * *
سروشى خواند در گوش من اين راز * كه اى دربند خشم و شهوت و آز دمى بيدار شو از خواب غفلت * غنودى عمرى اندر بستر ناز
* * *
من آن درمانده اندر كار خويشم * كه هرروزى بتر از روز پيشم